تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers بابا ابی
یادداشتهای روزانه یک بابای مهربون درباره یک مسافر کوچولو

دخترك تقريبا 6-7 سالش ميشه، يه پليور و شلوار كاموايي رنگ و رو رفته پوشيده، يه دستش اسفند هست و يه دستشم يه قوطي كه سوراخ سوراخ شده و يه سيم بهش وصل شده و دود اسفند ازش بيرون مياد. پشت چشماش سايه صورتي زده. 
ازش ميپرسم: 
-كجايي هستي؟
-افغاني
-اسمت چيه؟
-پريسا
-اينها چيه پشت چشمت
-لوازم ارايشي
-چي؟
-همون چيزايي كه ارايش ميكنن باهاش
-كجا بوده؟
-از بازار خريديم
-كي زده برات؟
-مامانم
-اين چيزا براي چشمت ضرر داره، زوده برات، ديگه نزن
سرشو تكون ميده و از دفتر ميره بيرون،
پشت سرش ميرم، ميبينم واميسته، چند تا سرفه ميكنه و چند تا دونه اسفند ديگه ميريزه تو قوطيش و لي لي كنان ميره.
همينطور كه از پشت سرش نگاش ميكنم فكر ميكنم خدايا اين چه گناهي كرده مگه؟ توي اين تاريكي، چند شب مونده به يلدا، تو اين خيابونهاي نا امن يه شهر بي در و پيكر، اصلا چيزي از بچگي ميفهمه؟ از بازي؟ از زندگي؟ ....
بعدش ياد ويانا افتادم، چندتا داروخونه را براي قطره مولتي ويتامين انگليسي زيرو رو كردم و اخرشم اسپانيايي گرفتم. مگه اين طفل معصوم با وياناي من چه فرقي داره؟
نفرين بر جنگ، نفرين بر فقر،....
-------------------------------------------------------------------

وياناي عزيزم پارسال بهترين يلداي زندگيم بود، چون اولين يلدايي بود كه با بودن تو كانون خانواده ما گرمتر از هميشه شده بود. امشب بدترين يلداي زندگيمه چون در كنار تو و مامان سپيده نيستم. ولي هرجا كه باشم دلم باهاتونه و عاشقانه دوستون دارم. 

شب يلدا مبارك


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 19:32  توسط بابا ابی | 
سلام به همه دوستان

خيلي وقته اينجا ننوشتم از وياناي گلم. دلايلش هم (يا بهتره بگيم بهونه) مشغله كاري، خوش گذروني با وياناي عزيز، تنبلي و فيس بوك هست. ويانا هم فيس بوك عضو هست و با جستجوي ايميل ويانا توي فيس بوك يعني viana88111@yahoo.com ميتونيد پيداش كنيد و درخواست دوستي بفرستيد. اونجا كلي عكس و مطلب داره. ولي از حالا ديگه تصميبم دارم به موازات صفحه فيس بوك ويانا مطالبش را اينجا هم بنويسم.

و اما وياناي گل من الان بيست و سه ماهشه و خيلي شيطون و باهوش و دوست داشتني شده. منم كماكان در رفت و امدم و مدام ميرم شيراز و ميام و دوريها همچنان ادامه داره.

ويانا تو اين هفته 13 كيلو وزنش هست، 94 سانتي متر قدشه، به طور واضح صحبت ميكنه و شيرين زبوني ميكنه، خيلي بل بل زبونه و همه چيزو تكرار ميكنه و حتي كلمات سخت مثل قسطنطنيه را هم تكرار ميكنه. همه كتابها و شعراشو حفظ هست و هر شعري را كه چند بار براش بخوني حفظ ميشه.

توي پستهاي بعدي منتظر عكسها و مطالب جديد از شيرين كاريهاي وياناي عزيزم باشيد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 10:1  توسط بابا ابی | 

تا حالا فكرشو كرديد اگر بتونيد روي وقت و زندگيتون برنامه ريزي داشته باشيد چقدر خوبه و چه لذتي داره؟ يعني بدونيد صبح بايد تا كي بخوابيد و كي بيدار شيد، با خيال راحت دستشويي بريد، صبحانه را كي بخوريد و چي بخوريد، كي از منزل بزنيد بيرون، با خيال راحت رانندگي كنيد و از شنيدن موسيقي لذت ببريد، تقريبا ترتيب انجام كارهاتون معلوم باشه و بتونيد به دلخواه خودتون تغييرش بديد، ظهر ناهار چي وكجا بخوريد، چه ساعتي برگرديد منزل، كي دوش بگيريد، كدوم كانال تلويزيون را ببينيد، كي بريد سراغ كامپيوتر و با خيال راحت وبگردي كنيد، كي بخوابيد. چطور براي تعطيلاتون برنامه ريزي كنيد و مثلا يكدفعه برنامه يك مسافرت چند روزه را تنظيم كنيد و از شهر بزنيد بيرون يا تصميم بگيريد که تعطيلات را منزل بمونيد و استراحت كنيد و بخوابيد، فيلم بينيد و يا بريد سينما. هر وقت خواستيد رستوران بريد و با خيال راحت بنشينيد و غذاي مورد علاقتون را سفارش بديد، ميل كنيد و گپ بزنيد. هر وقت دوست داشتيد لم بديد و روزنامه و كتاب بخونيد و بعد هر جا خواستيد اونا را ولو كنيد. چقدر خوبه كه لوازم منزلتون را اونطور كه دوست داريد انتخاب كنيد و دكوراسيون منزلتون را هم به دلخواه خودتون بچينيد و هر چند وقت يه بار که خسته دید ازش تغييرش بديد. چقدر خوبه كه بتونيد روي مرخصيهاتون برنامه ريزي داشته باشيد و كمتر اتفاق بيوفته كه مرخصي ناخواسته و اتفاقي بگيريد و هزاران مورد مثل نكات بالا.

 خوب حالا عكسشو تصور كنيد، اگر اتفاقي توي زندگيون بيوفته كه تمام زندگيتون دچار محدويت بشه چيكار ميكنيد؟ مثلا يكي وارد زندگيتون بشه كه همه چيز را تحت تاثير حضورش قرار بده. اگر ساعت خوابيدن و بيدار شدنتون دستش باشه و مجبور باشيد با اون وقت استراحتتون را تنظيم كنيد، با اون بخوابيد و بيدار بشيد و هيچ نظمي هم نداشته باشه خواب و بيداريش و حتي بعضي شبها اون بخوابه و شما تا صبح مجبور باشيد چشم ازش برنداريد چي ميشه؟ اگر حتي در بحراني‌ترين شرايط نتونيد حمام و يا دستشويي بريد و بعضي روزها تا ظهر مجبور بشيد اين مشكل دستشويي نرفتن را تحمل كنيد و اگر هم پيچوندينش، بياد و با مشت بكوبه به درب چي؟ اگر مجبور باشيد رستوران و سينما و مسافرت را تعطيل و يا خيلي محدود كنيد، هميشه مواظب باشيد لوازم منزل و روزنامه و كتاب را كجا ميزاريد كه شكسته و يا خورده نشه و یا تا كامپيوتر را روشن ميكنيد يكي شيرجه بره روي كيبورد و هر وقت ميريد سراغ تلويزيون كنترل را بده دستتون و با حركات دستش دستور بده كه بايد براش اهنگ بزاريد، يا وقتي داريد فوتبال يا فيلم ميبينيد وجاي حساسش هم هست يكدفعه تلويزيون را خاموش كنه يا كانال را عوض كنه چطور؟ اگر كل روز را بايد دنبال طرف بدويد و مواظب باشيد از روي زمين چيزي برنداره و بخوره، از جايي پرت نشه و زمين نخوره و از طرفي اصلا بهتون اجازه نده بدون اون از منزل بيرون بريد و يا وقتي از سر كار خسته برگشتيد نتونيد يه چرت بزنيد و وقتي هم خوابيد يكدفعه حس كنيد يه چيزي از روتون رد شد چی؟ اگر همه روزنامه‌ها و كتابها و لوازم زندگيتون را بجوه و كشوها و كابينت ها و كمدها را مدام خالي كنه وسط اتاق و اشپزخونه و هميشه به كتابخونه و در و ديوار اويزون باشه چيكار ميكنيد؟ اگر حتي نصف شب و در اوج خواب بيدارتون كنه و غذا بخواد و يا دستشويي داشت چي؟ اگرموقع رانندگي يكدفعه بپره روي فرمون يا دسته راهنما رابگيره و ولش هم نكنه، برف پاك كن را بزنه، نور بالا بده و يا با پخش ور بره و تمركز شما را بهم بريزه چي؟ و هزاران مورد مثل اين...

اصلا ميدونيد اسم اين دو نوع زندگي كردن چيه؟ زندگي نوع اول "روزمرگي" هست و نوع دوم "عاشقانه". همه دردسرهاي شيرين زندگي نوع دوم وقتي شيرين تر ميشه كه وقتي حواست نيست وتوي حس و حال خودت هستي اون كه هنوز بوسيدن هم بلد نيست مياد زبونشو ميماله به لپت و مي خنده وفرار ميكنه، يا وقتي بر ميگردي منزل ذوق ميكنه، دست ميزنه و ميگه: "بابا"

وياناي عزيزم، دختر 10 كيلويي، 77 سانتي، 6 دندونيه، دونده و شيطون من، ممنون كه با اومدنت روزمرگي ما را عاشقانه كردي.

يك سالگيت مبارك دختر نازم 

پي نوشت يك: با عرض معذرت از همه دوستان ويانا و خودش كه خيلي دير مطلب جديد را نوشتم. مطلب مفصلتري همراه با كلي عكس دارم تهيه ميكنم كه بزودي تقديم خواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 17:6  توسط بابا ابی | 

هفت ماه و هفت روز از تولد دختر گلم ويانا گذشت و ويانا  به خوبي مراحل رشدش را سپري ميكنه و روز به روز بزرگ و بزرگتر ميشه و كارهاي جديد ياد ميگيره و به همون اندازه هم به شيطنتهاش افزوده ميشه. بعد از اخرين پستي كه نوشتم دو بار پيش دكترش رفتيم و همه چيز نرمال بود. بار اول هشتم تيرماه بود كه وزن ويانا 7450 گرم، قدش 67 سانتي متر و دور سرش هم 41 سانتي متر بود. بار دوم چهاردهم مردادماه بود كه مامان سپيده بدون من ويانا عسلي را برده بود پيش دكترش و وزنش 7900 گرم، دور سرش 42 و قدش با جهشي عالي به 72 سانتي متر رسيده بود. البته وزن گيريش زياد خوب نبود كه بخاطر شيطنتاش و بازيگوشيش هست. اتفاقات جالبي توي اين مدت غيبت من از دنياي مجازي افتاده كه ميشه از اونها با عنوان هفت خان ويانا ياد كرد. حالا ميريم سراغ خان اول.

خان اول "مار": همونطور كه توي پستهاي قبلي گفته بودم مامان سپيده و ويانا امده بودند شيراز كه تا قبل از اتمام مرخصي مامان سپيده پيش بابايي بمونند اما يه اتفاق ناخواسته و يه بدشانسي بزرگ باعث شد همه برنامه هامون به هم بريزه. خونه پدري من يه خونه قديمي هست كه چون قبلا باغ بوده درخت توش زياده و چندوقت هم هست كه ميخوايم كلا اينجا را بكوبيم و بسازيم كه فعلا دست نگه داشتيم. يه روز محل كارم بودم و مامان سپيده و وياناجون هم منزل مادرجون بودند، كه مامان سپيده زنگ زد از اونجايي كه موبايل هم خوب آنتن نميداد و صدا قطع و وصل ميشد من فقط صداي گريه مامان سپيده را ميشنيدم و فقط از بين صحبتاش كلمه مار را شنيدم. ديگه نفهميدم جريان چيه، اول سريع شماره خونه را گرفتم ديدم كسي جواب نميده ديگه معطل نكردم پريدم پشت ماشين و با سرعتي معادل نور خودمو به خونه رسوندم. البته فكر كنم ركورد شوماخر توي سرعت را هم شكوندم. وقتي رسيدم منزل ديدم مامان سپيده ويانا را بغل كرده و توي حياط ايستاده. خيالم راحت شد از بابت ويانا و ماماني و فهميديم كه بله يه مار توي آشپزخونه بوده و از جلوي پاي مامان سپيده حركت كرده و رفته. خودتون حدس بزنيد من از محل كارم تا خونه چه حالي بودم. هزارتا فكر تو ذهنم رسيد. باور كنيد بدترين و پراسترس ترين لحظه زندگيم همون چند دقيقه بود. خلاصه هرچي گشتيم ماري وجود نداشت و مامان سپيده هم از همون لحظه ديگه پاشو تو خونه نگذاشت و كوچ كرديم به خونه مامان سارا و بعد از سه چهار روز هم حركت كرديم به سمت تهران. اين بود كه يك ماه زودتر مجبور شديم برگرديم تهران. بدشانسي از اين بزرگتر؟ خلاصه امديم اصفهان يه شب پيش زن عمو آرزو و مونا و مهرشاد كه منزل خالشينا بودند مونديم و فرداش هم حركت كرديم به سمت تهران. ويانا جون هم چون يه سره نرفتيم كمتر اذيت شد. بعد از يكي دو هفته هم من برگشتم شيراز و از مامان سپيده و ويانا جيگري بازم دور شدم. و اما عاقبت مار: يه روز عمو مذكور مار را توي خونه باز ديده بود كه به من زنگ زد و من هم با آتش نشاني تماس گرفتم كه امدند و توي پذيرايي پشت تلويزيون مارو گرفتند و عمو ميلاد هم با يه كار بچه گانه كه باعث ناراحتي همه ماها شد مارو انداخت توي الكل و نگه داشته توي اتاقش. به هر حال تنها كسي كه شجاعانه در مقابل مار ايستاد ويانا بود. هيچ وقت اون لحظه اي را كه امدم خونه و ويانا را توي بغل مامان سپيده ديدم و ويانا هاج و واج و مظلومانه منو نگاه ميكردو فراموش نميكنم.

خان دوم "دوري مامان و بابا": بعد از اينكه مامان سپيده و ويانا را بردم تهران ازشون جدا شدم و باز دوريها شروع شد. البته يه بار برگشتم تهران و ده روزي تهران موندم و تو اين فاصله مامان سپيده مرخصي زايمانش تمام شد و از دهم مرداد برگشت سر كارش. روزي كه برگشتم تهران ويانا خواب بود وقتي بيدار شد دختر گلم سرشو انداخته بود پايين و نگام نميكرد، نميدونم غريبي ميكرد يا باهام قهر بود. بميرم الهي عزيزم. اميدوارم بزودي اين دوريها تمام بشه. منم چندروز اول موندم و ويانا را به كمك ماماني نگه داشتم تا كمتر دوري مامان سپيده اذيتش كنه و بعدش هم برگشتم شيراز و الان دقيقا 4 هفته هست كه از عزيزام دور هستم و قراره پس فردا بيان شيراز و اخر هفته با هم برگرديم تهران. خيلي دلم تنگ شده براشون و كارم به شمارش ثانيه ها رسيده. نميدونيد دوري از اونا برام چقدر سخته و اگر برنامه امدن اين هفته رو براشون نگذاشته بودم الان تهران پيششون بودم. اين روزها هم وياناجيگري خيلي شيطون شده و كلي كار جديد ياد گرفته كه در ادامه براتون توضيح ميدم. زحمت نگهداري ويانا هم به عهده ماماني و خاله سحر و دايي سعيد و زن دايي سحر هست كه كلي بهشون عادت كرده و اميدوارم بتونيم يه روز زحماتشون رو جبران كنيم. راستي قبل از شروع كار مامان سپيده بالاخره طلسم چند ساله رو شكستيم و رفتيم منزل عمو مهدي و خاله زحل و رادين عسلي. واي كه چقدر شيرين و شيطون و خوردنيه اين رادين جون. يه روز جمعه از ظهر تا شب رفتيم منزلشون و كلي خوش گذشت. خاله زحل هم با دستپخت عاليش و غداهاي رنگارنگ و متنوعش سنگ تموم گذاشته بود. از طرفي كلي هم كادوي خوشگل به ويانا دادند كه ازشون به خاطر همه چيزممنون هستيم.

خان سوم "دندان": نهم تيرماه تولد مامان سپيده بود و فكر ميكنيد ويانا جيگري به مامانش چي كادو داد؟ بله درست حدس زديد، يه مرواريد سفيد و خوشگل و درخشان. اولين دندون ويانا جيگري دقيقا روز تولد مامان سپيده توي سن پنج ماه و نه روزگيش بيرون اومد. البته از قبل يه كم خارش داشت جاي دندونش كه با كين بيبي ارومش ميكرديم و همه  چيز را هم اين دخمل شكموي ما ميجويد. بعد از چندروز هم دندون دوم بيرون امد و الان هم دندونهاي بالايي درحال بيرون امدن هستند. اينم بگم كه زود بيرون آمدن دندون ويانا به مامان سپيده رفته، چون مامان سپيده هم توي چهار ماهگي دندون درآورده. ويانا عسلي هم براي آروم شدن دندونش همه چيزو ميجوه و علاقه خاصي هم به دمپايي داره و مامان سپيده يه جفت دمپايي سبز(چون اين دخمل ما مثل پارسا جيگري علاقه زيادي به رنگ سبز داره) براش گرفته و شسته كه راحت به كارش برسه كه اصلا طرفش نميره و فقط دمپاييهاي روفرشي مامان سپيده را ميخوره. از علاقش به كنترل تلويزيون و موبايل و تلفن و لب تاپ هم نگيد ديگه. شايد به قول مامان سپيده علاقش به تلفن به من رفته. همون روزها يه مهموني هم رفتيم كه تولد خاله آزاده بود و وياناي شيطون اون وسط براي خودش با موزيك دست و پا ميزد و حركات موزون توي بغل بابايي انجام ميداد و تا موزيك قطع ميشد با سروصدا تقاضاي موزيك ميكرد. قربون اون حركات موزونت برم بابايي. بدين ترتيب خان دندان هم پشت سر گذاشته شد. گرچه حكايت همچنان باقي است.

خان چهارم "غذا": قطره آهن ويانا جيگري را از چهارماهگيش شروع كرديم چون وزنش از دوبرابر وزن تولدش بيشتر بود. فرني را هم از روز تولد مامان سپيده همزمان با پنج ماه و نه روزگيش شروع كرديم. روز اول يه قاشق، روز دوم دوقاشق تا اينكه به ده قاشق رسيد و بعدش هم حريره بادمش را شروع كرديم.  از اين ماه هم ماماني سوپ و گوشتش را شروع كرده كه خيلي بيشتر از فرني دوست داره ويانا عسلي. وقتي تهران بودم يه شب كه مامان سپيده داشت بهش غذا ميداد براي اينكه غذاشو بخوره باهاش بازي ميكرديم. مامان سپيده قاشقو مياورد سمت من و من نشون ميدادم ميخوام فرني رو بخورم بعد ماماني ميبرد به طرف ويانا و بهش ميداد منم ميگفتم به به به به. از به به گفتن من ويانا غش ميكرد از خنده. اون شب اونقدر خنديد و قهقهه زد كه گفتيم الان دلدرد ميگيره بچم و ولش كردم رفتم تا راحت غذاشو بخوره. فداي اون قهقهت برم بابايي كه كشته خنده‌هاتم. اين خان را هم ويانا جيگري با موفقيت در حال گذروندنه.

خان پنجم "واكسن و سرماخوردگي": واكسن شش ماهگي ويانا جيگري را دوم مرداد تزريق كرديم و وياناجون يه كم تبش نسبت به دفعات قبل بيشتر بود كه با قطره استامينوفن و پاشوره تبش رو كنترل كرديم. البته اشتباهي هم كه كرديم اين بود كه روز تزريق واكسن بهش فرني داديم و چون شير گاو تب زا هست فكر كنم كمي باعث تبش همون شد. به هر حال عسل بابا اين مرحله رو هم پشت سر گذاشت. هفته پيش هم مامان سپيده بهم خبر داد كه ويانا تب داره كه كلي اعصابمو بهم ريخت و با ماماني برده بودنش پيش دكتر كه گفته بود سرماخوردگيه و گوشش هم كمي چرك داره و احتمالا كسي كه سرماخورده بوده بوسش كرده. وقتي اين خبرو شنيدم مثل اينكه دنيا روي سرم خراب شد. چندبار تصميم گرفتم برم تهران كه ديدم امكانش نيست. به هر حال عزيز من الان حالش بهتره ولي بازم يه كم كسل هست. خودم اينجا هستم ولي دلم پيشش هست. هفته قبل كه تقريباً هر شب خولبش را ميديدم. اينم بگم كه خودم هم هفته قبل سرما خورده بودم كه خوب شدم. پدر و دخمل گرچه از هم دورند ولي با هم سرما ميخورند. دردت به جونم بابايي. البته يه بدبياري ديگه هم من اوردم. ده روز پيش توي شيراز يه تصادف داشتم كه اوج بدشانسي و بدبياري بود. يه اقاي محترم كه بنده خدا قبلا به خاطر تصادف چهار ماه توي حالت كما بوده و سابقه بيماري صرع هم داشت، روزه گرفته بود، رانندگي مي كرد و كمربند هم نبسته بود. خلاصه اينكه درحين رانندگي حمله صرع بهش دست داده بود، بيهوش شده بود و از پشت كوبيد به ماشين من. وقتي پياده شدم ديدم سرش خورده به شيشه و شيشيه شكسته و خودشم حمله بهش دست داده و من از همه جا بيخبر فكر كردم ضربه مغزي شده. خلاصه اورژانس و پليس و كلانتري و پاركينگ و شوراي حل اختلاف و راهنمايي و رانندگي و آزاد كردن ماشين و بيمه و تعميرگاه ده روز طول كشيد. تازه اون مقصر بود و من همون شب رضايت دادم. ماشين هم خسارت زيادي نديده بود. و اونم طوريش نشده بود و همه جا گفت قبل از زدن به من حمله صرع بهش دست داده بوده و با رضايت خودش هم همون شب از اورژانس مرخص شد. حالا فكرشو بكنيد اگر خداي نكرده مشكل بيشتري پيش ميومد چي ميشد.

خان ششم "پشه و پرش" : يكي از خانهاي سخت و پر استرس همين خان بود. دو سه روز نحس و پردلهره. پنجشنبه شب هفتم مردادماه رفتيم منزل خاله شهناز مهموني ماهيانه فاميل زن. اخر شب ساعت 12 مامان سپيده ويانا را خوابونده بود كه يه دفعه ديدم منو صدا ميزنن. رفتم ديدم يه طرف صورت و پيشوني ويانا پر از لكه هاي بزرگ قرمز كه وسطش سفيده، هست. نميدونستيم چي شده و ويانا هم مظلوم و ساكت سرشو انداخته بود پايين و ساكت بود. قبلشم من يه چندقطره آب ميوه بهش داده بودم كه مزه مزه كنه گفتيم حتما حساسيت هست. سريع رفتيم بيمارستان كودكان كه تقاطع ولي‌عصر و تخت جمشيد هست و دكتر متخصص كشيك ديدش و گفت كهير هست. خيلي اعصابمون بهم ريخت گفتيم خدابه خير بگذرونه. به دكتره ميگفتيم شايد حشره باشه ميگفت شايد. ميگفتيم بالشت پر زير سرش بوده و چون يه طرف صورتش هست شايد به پر حساسيت داشته باشه ميگفت شايد... . خلاصه اينكه تا ساعت 2 شب گرفتار بوديم. تا صبح هم از ناراحتي درست نخوابيديم. گفتيم جمعه كه تعطيله را بگذرونيم فردا بريم پيش دكتر خودش. فرداش هم معلوم شد جاي نيش پشه بوده چون خيلي كم شد و جاي نيشها معلوم شدن و بعدش هم رفتند. همون روز صبح كه هنوز نگراني اين جريان را داشتيم طرفهاي ظهر مامان سپيده ويانا را خوابوند روي تختش و امد نشست تو پذيرايي. ما تخت ويانا را كنار تخت خودمون گذاشتيم و چون نصف شب مامان سپيده سختش بود ويانا را از روي نرده ها بغل كنه و شير بده نرده تختشو برداشته بوديم تا يه طرفش با تخت خودمون يكي بشه و گفتيم وقتي ويانا راه افتاد نرده را ميزاريم سر جاش. تازه ويانا اون روزها يادگرفته بود سينه خيز بره. هميشه هم تا بيدار ميشد سروصدا ميكرد و ميفهميديم ولي اون روز نميدونيم چي شد كه چند دقيقه بعد از خوابيدن بيدار شده بود و خلاصه با صداي پرتاب شدنش و گريه كردنش دويديم تو اتاق و ديديم آمده روي تخت ما و پرتاب شده روي زمين و وضعيتش هم طوري بود كه نشون ميداد از پشت و با سر پرتاب شده. بچمو تا بلندش كردم كمي گريه كرد و چند دقيقه بعدش اروم شد ولي شكوفه زد و بالا اورد. منم سريع زنگ زدم اورژانس و وضعيتش را توضيح دادم و گفت سريع برسونيدش بيمارستان. باز هم رفتيم بيمارستان كودكان و دكتر متخصص ديدش و براش سي تي اسكن نوشت و فرستادمون بيمارستان مركز طبي اطفال اخر بلوار كشاورز. رفتيم اونجا و تا ساعت 2 بعدازظهر درگير سي تي اسكن بوديم و تكنسين اونجا گفت كه ويانا مشكلي نداره. برگشتيم بيمارستان كودكان و متخصص مربوطه گفت كي گفته مشكلي نداره يكي از عكساش مشكوك به خونريزي است و چون ما متخصص مغز و اعصاب نداريم بريد همون مركز طبي. برگشتيم اونجا و اونا هم گفتند ما هم متخصص نداريم و بريد بيمارستان امام خميني. راه افتاديم بريم كه توي پياده رو مامان سپيده كمرش گرفت و افتاد روي زمين و از درد به خودش پيچيدن و نميتونست تكون بخوره و نميشد دست بهش زد. خلاصه اينكه تماس گرفتيم ماماني و دايي سعيد امدند اونا مامان سپيده رو با برانكارد بردند بيمارستان منم ويانا را. خلاصه متخصص مغز و اعصاب عكسهاي ويانا را ديد و گفت مشكلي نداره ولي بايد اينجا 12 ساعت تحت نظر باشه. منم ديدم بخش اورژانس هم مثل سلاخ خونه بود و گفتم جيگرم مريض ميشه و با رضايت خودم و پرسيدن علائم خطرناك ضربه مغزي و با يه مامان از كار افتاده برگشتيم منزل و اين درحالي بود كه فرداي اون روز مرخصي شش ماهه مامان سپيده تمام ميشد و بايد برميگشت سر كار. اون شب با درد و گريه هاي مامان سپيده و نگراني از بابت وضعيت ويانا عسلي گذشت و مامان سپيده هم اولين روز كاريش را مرخصي گرفت و باز رفتيم دكتر و فيزيوتراپي تا تونست بره سر كار و از طرفي خوشبختانه وضعيت ويانا هم بخير گذشت و مشكلي پيش نيومد. اينم از خان پراسترس ششم و اما بريم سراغ خان جذاب و شيرين هفتم.

خان هفتم "سينه خيز، چهاردست و پا رفتن و ايستادن" : ويانا جيگري از همون ماههاي اول اشتياق زيادي براي حركت داشت طوري كه وقتي دستشو ميگرفتيم خودشو بالا ميكشيد تا بتونه بلند شه. همين اشتياقش باعث شده كه پيشرفت زيادي در اين مورد داشته باشه. خيلي زود سينه خيز رفت و خودشو ميكشوند روي زمين تا برسه به اسباب بازيهاش يا كنترل و يا تلفن و باوجوديكه زانوبند براش گرفته بوديم ولي پاهاش روي فرش كشيده ميشد و قرمز ميشد. اوايل كه خيلي تلاش ميكرد و چون نميتونست زياد حركت كنه اخراش به گريه مي‌افتاد ولي اونقدر تلاش كرد اين دخمل شيطون ما كه يك ماه پيش كه من تهران بودم به راحتي سينه خيز ميرفت و ميتونست روي چهاردست و پاش بلند شه و درجا بزنه ولي نميتونست دست و پاهاش را جابجا كنه تا حركت كنه و اونقدر درجا ميزد و اهه اهه ميكرد و نفس نفس ميزد تا خسته ميشد و گريه ميكرد، ولي باز هم دست از تلاشش بر نداشت و تقريبا سيزدهم مرداد موفق شد چهاردست و پا راه بره. البته چهار دست و پا راه رفتنش كم كم شروع شد تا پيشرفت كرد و تونست به راحتي اينور و اونور بره و شيطوني كنه. متاسفانه بابايي فقط اين حركتشو از وب كم ديده و 48 ساعت ديگه واقعيش را هم بابايي ميبينه. اما هنوز فقط حدود يك هفته از چهاردست و پا راه رفتن ويانا نگذشته بود كه روز بيستم مرداد ويانا خانم تونست لبه تخت خاله سحر را بگيره و بلند شه. اين دخمل عسل ما اونقدر اشتياق راه رفتن داره كه هنوز نميتونه درست بشينه ولي مي‌ايسته. قربون ايستادگيت برم بابايي. تازه شيطنتهاي ويانا شروع شده. به همه جا سر ميزنه و فضولي ميكنه، حسابي دردري شده واگر كسي لباس بيرون و يا مانتو بپوشه گريه ميكنه و ميخواد باهاش بيرون بره. از تلويزيون و موزيك و شو هم نگيد كه خيلي دوست داره  و مخصوصاَ عاشق مجموعه انيشتين كوچولو است كه به توصيه عمو مهدي و خاله زحل و ساير دوستان ني ني سايتي براي ويانا انيشتين گرفتيم كه اين مجموعه براي تقويت هوش كوچولوها فوق العاده است  و از سه ماهگي به بعد نوزادها ميتونند ببينند.

وياناي گلم، دختر عزيزم، زندگي من، خدا را شكر كه داري مراحل رشدت را به خوبي طي ميكني و روز به روز بزرگتر و باهوش تر و شيطون‌تر ميشي. اميدوارم با تلاش و پشتكاري كه از همين الان در تو ميبينيم بتوني در برابر مشكلات زندگي قد علم كني و ايستادگي كني تا مشكلات در مقابلت زانو بزنند. از همين الان مشخصه كه براي رسيدن به هدفت تلاش ميكني و تا به اون نرسي دست از تلاشت بر نميداري. از اين بابت خوشحالم بابايي و اميدوارم هميشه اين روند را تو زندگيت ادامه بدي. از اين خانها توي زندگي خيلي زياده ولي سعي ميكنيم تورو طوري تربيت كنيم كه هر خان براي تو يه مرحله ساده باشه و به راحتي از اونها عبور كني، همونطور كه بعدها اين مطالب را ميخوني و برات عجيبه چرا اسم اين مراحل ساده را خان گذاشتم، بدون كه مشكلات زندگي هم بعد از اينكه با درايت و تفكر و حوصله حل شدن، ميشن يه مرحله ساده و شايدم خنده‌دار، گرچه وقتي درگيرشون هستي يك خان به حساب ميان كه گذشتن ازش خيلي مشكل هست. بهتره همون موقع كه درگير اون مشكلات هستي بجاي پيچيده كردنش به چشم يه مرحله ساده نگاه كني كه بعضي وقتها راه حلشون خيلي ساده تر از اون چيزيه كه فكرشو كني.

الهي من فدات شم دختر باهوش و با پشتكارم.

پی نوشت ۱: مامان سپیده و ویانای گلم به سلامتی رسیدند شیراز.

پی نوشت ۲: مشکل دیده نشدن عکسها تا شنبه سیزده شهریور رفع خواهد شد.

پی نوشت ۳: مشکل عکسها هم حل شد. بلاخره تصمیم گرفتم یه وب سایت برای ویانا راه بندازم. فعلا فقط عکساش اونجا هستند ولی به زودی اسباب کشی میکنیم به اونجا. این شما و این هم عکسهای ویانا جیگری. درضمن ما دیشب (جمعه شب) برگشتیم تهران.

 و اما عكسهاي وياناي گلم با توضیحات خودش:

این همون مار خان اوله ببینید چقدر نازه

من و بابایی نزدیک کاشان. بابایی کمتر بچلونم لباسم رفته بالا شکمم معلوم شده 

اینجا هم گردنه کولی کش هست. شانس اوردیم جیگرکش نیست وگرنه من چیکار میکردم؟

اینجام تو بغل بابایی بودم که اینقده خوشحالم ولی بابایی سانسور شده

با باباجون رفته بودم کارواش مکسی کوزی مدل زپم را سرویس کنم

خدایا چرا هرکاری میکنم نمیرسم به این بطری خوشگله. پس کی میتونم سینه خیز برم؟

اینجا اخر مهمونی خاله ازاده است اونقده حرکات موزون انجام داده بودم که بیهوش شدم

به این کارم میگن پتو بازی. خودمو میپیچم لای پتو و کیف میکنم

اولین باری که فرنی خوردم. مامانی بشقابو ولش کن خودم میخوام بخورم خیلی خوشمزه است

البته به خوشمزگی کنترل تلویزیون نیست

پاهام هم خوشمزه هستند. کاش زودتر کشفشون میکردم

رفته بودم خونه رادین جون. اینم تابشه که سوار شدم

اینم خود رادین جون. خیلی پسمل نازیه یقشم که گرفتم چیزی نگفت بهم

بعد از شیطونی چقدر خواب میچسبه

وای که من چقدر حمامو دوست دارم. بدون این اسب آبی هم اصلا حمام نمیرم. این کلاه حمام هم خیلی خوبه دیگه تو چشمم و گوشم اب و شامپو نمیره

بعد از حمام هم شیطونیم گل میکنه

خواب بعد از حمام هم که دیگه نگید که به شیرینیه حمامه

همچنین خواب توی بغل مامان جونم. حتی اگر توی مهمونی باشم

دندونامو ببینید. اینا کادوی من روز تولد مامانی بود

ندیدید دندونامو؟ اینجا بیشتر دراومدن

آخ جون یه کم موهام دراومد میتونم کلیپس بزنم به موهام

مامان زود آماده شو بریم مهمونی دیگه. چیکار میکنی؟ دیر شد.  من که آمادم. بابایی هم که نیستش که دیر شدنو بندازی گردنش 

 توی مهمونی هم مثل یه خانم میشینم. لباسم هم خیلی دوست دارم بابایی از شیراز برام کادو اورده

این سفره موزیکالم رو هم خیلی دوست دارم. به من هم ربطی نداره همسایه ها خوابند فقط میخوام صدای حیونای روشو بشنوم

اونقدر به لب تاپ بابایی با مشت ابراز علاقه کردم که یه لب تاپ اسباب بازی از نمایشگاه مادر و کودک برام گرفتند. ولی من لب تاپ واقعی میخوام  این مال خودتون

  اگر گفتید چی اینقدر توجه منو جلب کرده؟

درست حدس زدید دارم بی بی انیشتین میبینم مزاحمم نشید جای حساسشه

نتیجشم این شد که همه جا کنجکاوی کنم اخه میخوام بزرگ شدم انیشتین بشم ولی نمیدونم چرا بابایی و مامان به اینکارم میگن فضولی

ببینید چقدر تلاش کردم تا بتونم سینه خیز  و بعدشم چهار دست و پا برم 

  خدایا روی چهار دست و پام بلند شدم ولی هرچی خودمو تکون میدم حرکت نمیکنم گریه میکنما

نه گریه بسه دیگه بجاش تلاش میکنم. بالاخره یاد میگیرم

بطور کلی من خیلی دخمل شادیم میگید نه اینم مدارک تصویریه ادعام

و خبر اخر اینکه آخ جون دارم میرم شیراز پیش بابایی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 23:42  توسط بابا ابی | 

 بعد از مدتها غيبت در دنياي مجازي با كلي خبر و عكس برگشتيم. ممنون از اينهمه لطف دوستان كه پيگير وبلاگ وياناجون هستند و اميدواريم گرفتاريهاي زندگي اين اجازه را به ما بده تا بيشتر بتونيم وقت براي وبلاگ ويانا بذاريم. قبل از هرچيز روز زن و مادر را به مامان سپيده و همه مامانها و خانمهاي محترم تبريك ميگم و اميدوارم مادران گرامي از مادربودن كه بزرگترين هديه خدا است بيشترين لذت را ببرند. برنامه زندگي ما هم شده صبح تا شب درگير كار  و شب هم دربست در اختيار وياناي عزيز و شيطون. به هر حال امروز وياناجون 4 ماه و 24 روزش هست و قبل از هر چيز بگم كه وضعيت وياناجون خوبه و خدا را شكر همه چيز طبيعيه و فقط يه كم وضعيت خواب جيگر بابا ناميزونه و شبها دير مي خوابه و هزار دنگ و فنگ داريم براي خوابوندنش. البته ما كه كاره‌اي نيستيم، شازده خانم هروقت اراده كنند مي‌خوابند و زودتر از اون هم تلاش ما بيفايده هست و نبايد در تصميم جيگري دخالت كنيم. اخرين باري كه رفتيم پيش دكتر3 ماه و 19 روزگي ويانا بود كه وزنش 6650 گرم، قدش 64 و دور سرش هم 40 سانتيمتر بود كه يك ماه از اون روز گذشته و وياناجون سير تپل شدن و قد كشيدنش را به خوبي ادامه داده. واكسن 4 ماهگيش را هم 3 خرداد تزريق كرديم كه خوشبختانه(مثل دوماهگيش) نه تب كرد و نه اذيت شد و به خوبي و خوشي گذشت. قطره آهن را هم از 4 ماهگي شروع كرديم و با وجوديكه به اندازه قطره مولتي ويتامينش دوستش نداره ولي دخمل شكموي ما ازش نميگذره و با درهم كشيدن چهره و مزه مزه كردن همشو ميخوره. دكتر وياناجون گفت كه چون توي سن 4 ماهگي وزنش 2 برابر وزن تولدش شده ميتونيم قطره اهنش را شروع كنيم. براي خواريدن لثه هم ژل كين بيبي تجويز كرد كه استفاده ميكنيم ولي با اين وجود خوردن دستاشو به هر چيز ديگه‌اي ترجيح ميده.

و اما رخدادهاي زمان غيبت ما: جمعه بعدي كه اخرين پست را نوشتم برگشتم تهران و با هزار بدبختي 17 ارديبهشت اسباب كشي كرديم به خونه خودمون. از دردسر جمع كردن اسباب و اثاثيه و بعدشم چيدن اونها توي خونه جديد با وجود ويانا ديگه نگيد و نپرسيد كه باتجربه ها ميفهمند من چي ميگم. به هر حال به كمك دايي سعيد و زن دايي سحر و خاله سحر اسباب كشي هم تمام شد و هفته بعدش 24 ارديبهشت دايي سعيد و زن دايي سحر عقد كردند و دايي سعيد بالاخره رسماَ به جرگه متأهلين پيوست كه ايشالا مباركشون باشه و خوشبخت بشن. جمعه 31 ارديبهشت من و مامان سپيده و ويانا جون با ماشين مامان سپيده حركت كرديم به سمت شيراز. چشمتون روز بد نبينه. تا اصفهان كه ويانا جون بيشتر راه رو خوابيد و بعد از اصفهان، كم كم حوصله‌اش سر رفت و نا اروميش شروع شد. مخصوصا اينكه دير راه افتاده بوديم و به شب خورديم، حسابي كلافه شده بود و جيغ ميزد. چند بار توي جاده مجبور شديم ايستاديم و ويانا را اروم كرديم ولي به محض  اينكه راه مي افتاديم شروع ميكرد. اين جريان ادامه داشت تا دقيقاَ 5 دقيقه قبل از رسيدنمون به منزل اقاجون كه راحت خوابش برد جيگرم. به هر حال تصميم گرفتيم فعلاَ مسيرهاي طولاني مثل شيراز رو يه سره نريم و حتماَ يه شب بين راه استراحت كنيم. البته با اين اتفاق فهميديدم كه ويانا جون فقط سفر با هواپيما را ميپسنده و خواستگاران محترم با ارائه سند هواپيماي شخصي ميتونند وارد ليست انتظار خواستگاران قابل بررسي بشن. راستي يه شب تهران توي هايپر استار داشتيم قدم ميزديم كه يه دفعه به طور اتفاقي يه خواستگار خوش تيپ و اقا و دوست داشتني سوار بر يك چرخ سفيد  پر از خوردنيهاي خوشمزه، همراه با بابا و مامانش سر راه وياناجون سبز شد و رسماً درخواستشو داد كه ما منتظر تكميل پرونده و ارائه سند هواپيماي شخصيش هستيم. ارتين جون زود باش كه ليست انتظار پر ميشه‌ها. خيلي بانمكه ارتين جون و خيلي خوشحال شديم كه ديديمش. تصميم جدي داشتيم سري به رادين جون هم بزنيم كه جور نشد و به محض اينكه برگشتيم تهران ايشالا اولين جايي كه ميريم ديدن رادين جون هست. البته اميدواريم اينبار ديگه بدقول نشيم. فعلاَ هم ما شيراز هستيم و من سخت درگير و گرفتار كار هستم و تا قبل از اتمام مرخصي زايمان مامان سپيده اينجا ميمونيم. ماماني و خاله سحر هم كه طاقت دوري ويانا و مامان سپيده را ندارند ( همچنين طاقت دوري دامادشون رو) چند روز تعطيلي خرداد رو اومدن شيراز و با هم بوديم ولي هركاري كرديم بيشتر بمونند خاله سحر درس رو بهونه كرد و نموند.

از شيرينيها و شيطنتهاي وياناجون هم هرچي بگم كم گفتم. خيلي وقته كه ديگه براحتي مي‌چرخه و دستش رو هم ازاد ميكنه و كمي خودشو به جلو ميكشه. چند روزي هم هست كه دنده عقبش هم راه افتاده و كمي به سمت عقب هم حركت ميكنه. خيلي وقتها هم ميزنه زير اواز و براي خودش كيف ميكنه.  البته تازگيها علاوه بر آواز خوندن سابقش، جيغ زدن را هم ياد گرفته و امان از وقتي كه از جيغ يا آواز خودش هم خوشش بياد، همچين ميزنه زير آواز و چهچهه كه بيا و ببين. من و مامان سپيده هم دو تا از اوازهاشو با موبايل ضبط كرديم و گذاشتيم زنگ موبايلمون و شايد روي اينترنت بذاريم تا بقيه هم ازش استفاده كنند. از بيرون رفتن و گشتن و ماشين سواري و فضولي و كنجكاوي هم ديگه نگيد كه عاشقشونه. هر چيزي را كه ميبينه با دقت بهش نگاه ميكنه و بررسيش ميكنه و مثل همه بچه‌ها اگر در دسترس باشه بعد از بررسي و شناخت، اون را به طرف دهنش ميبره و ليسش ميزنه. هر چند وقت يه بار هم يه شيرين كاري جديد ياد ميگيره. يه روز زبونشو در مياره و فوت ميكنه تا صدا بده، يه روز دستشم به زبونش ميزنه تند تند تا تنوع بشه و اهنگي كه ازش ساخته ميشه ريتم ثابتي نداشته باشه. يه روز هم لب بالاشو ميكنه توي دهنش و يه كار جالب مثل بوسه را انجام ميده كه خيلي بانمكه. از بازيهايي مثل دالي موشه و لي لي حوضك و قلقلك هم خيلي خوشش مياد و غش ميكنه از خنده. همه هم اينجا عاشق كاراش هستند و دورش هميشه شلوغه. خودش عاشق شلوغي و بچه‌هاست و كلي باهاشون خوش ميگذرونه. وقتي بچه‌ها باهاش بازي ميكنن ريسه ميره از خنده و صداي خنده و ذوق كردنش را ميشه از راه دور شنيد. مهرشاد جون و پارسا جون و رها جون و پانيذ جون هم كه كلي دورش رو شلوغ ميكنند و ويانا هم خيلي دوسشون داره. عمه و عموها و زن عموها و مادرجون و اقاجون هم كه خيلي دوسش دارن. از نظر قيافه هم وياناجيگري روز به روز به آقاجون بيشتر شبيه ميشه طوريكه اينهمه شباهت باعث تعجب همه شده.

چند روز پيش هم رفتيم بيبي سنتر پيش عمو ايمان و وياناجيگري خودش يه گاو بامزه را از بين اسباب بازيها انتخاب كرد كه خودشو با اون سرگرم ميكنه. چند بار هم وياناجون با من اومد محل كارم و كلي فضولي كرد. ديروز هم عمو عليرضا اومده بود شيراز كه با مامان سپيده و وياناجون رفتيم رسونديمش فرودگاه و بعدشم رفتيم "پرنده آبي" و پنكيك خورديم. جاي همتون خالي خيلي چسبيد ولي وقتي برگشتيم خونه وياناجيگري اونقدر شيطوني كرد و نخوابيد كه از دماغمون بيرون اومد. نميدونم ديشب جيگرم چش بود كه نمي‌خوابيد و يا تا مي‌خوابيد گريه ميكرد و بيدار ميشد. بالاخره اين داستان تا 2 ادامه داشت. پريشب هم گفتيم به ياد بچگيها توي حياط، روي تخت، داخل پشه‌بند بخوابيم كه ويانا ساعت 6 صبح  با شگفتي و هيجان بيدار شد و با تعجب گوشه گوشه پشه‌بند را بررسي كرد و با دقت به صداي گنجيشكها گوش داد و خنديد و بازي كرد و ديگه نخوابيد و از اونجا كه روزهاي ديگه تا 10 مي‌خوابيد از بيرون خوابيدنمون فعلاَ پشيمون شديم. يه شب هم مامان سپيده منو صدا زد و صحنه‌اي را بهم نشون داد كه نصف شبي كلي خنديديم ازش. دو تا پاي ويانا توي نور كم اتاق از تختش بالا اومده بود و توي هوا مي‌چرخيد. يعني فقط دو تا پا را ميديديم كه با سرعت داره توي هوا بالا پايين ميشه و ميچرخه. درسته ممكنه بعضي وقتها به خاطر خستگي روزانه از دست شيطونيها و بيخوابيهاي جيگر بابا كمي كلافه بشيم ولي بيشتر وقتها از شيرينكاريهاش لذت ميبريم و حسابي ميخنديم. منم باوجود خستگي سعي ميكنم وقتي ميرم منزل وقتمو با ويانا بگذرونم كه مامان سپيده كمي استراحت كنه ولي بعضي شبها هم كم ميارم و بيهوش ميشم. اين دخمل گل ما كمي لوس و لجباز هم هست و واي به زماني كه يه چيزي رو بخواد و بهش نديم. تا زماني كه به خواستش نرسه جيغ ميزنه و سرو صدا ميكنه. وقتي هم من ميام خونه توي هر وضعيتي كه باشه شروع ميكنه به خنديدن و دست و پا زدن و خودشو كلي لوس ميكنه برام. اگر هم يكي را ببينه و طرف بهش توجه نكنه اول دست و پا مي‌زنه و اگر باز طرف نگاهش نكرد يا باهاش حرف نزد با جيغ زدن صدا مي‌كنه طرف رو. بارها اين حركتش را اين روزها ديديم. يه كاري مثل صدا كردن طرف را انجام ميده شيطون بابا. بعضي وقتها هم غرغر ميكنه و اگر موقع شيرخوردنش مزاحمش بشي همونطور كه شير ميخوره با شونش دستتو كنار ميزنه و غرغر ميكنه و يه چيزهايي توي مايه عمه ميگه. البته همونطور كه دكترش گفته بود بازيگوشيش باعث ميشه بعضي وقتها شيرخوردنش را ول كنه و فضولي كنه. دكتر بهمون گفت كه مواظب باشيم اين شيطنتش باعث نشه كه شيرخوردنش كم بشه و روي رشدش تأثير منفي بذاره كه اين جيگري هم شيطنتش را ميكنه و هم شيرش رو ميخوره و از هيچ كدوم نميگذره. هنوز هم از خوردن دستهاش لذت ميبره و انگشتاشو با خوشمزگي تمام ميخوره. مثل گذشته خيلي هم شكمو هست و وقتي ما چيزي مي‌خوريم چهارچشمي و درحالي كه اب دهنش هم ميريزه بيرون بهمون نگاه ميكنه. يه روز هم كه وقتي خاله سحر و ماماني شيراز بود رفتيم بيرون از شهر (كوه سبز) بستني خورديم كه من كمي انگشتمو به بستني زدم و گذاشتم ويانا تپلي انگشتمو بخوره و همچين با اشتها خورد و ملچ ملوچ كرد كه نگو. مشكل نگرفتن شيشه هم حل شد و روزي يه بار بهش شيرخشك ميديم كه به شيشه عادت كنه تا وقتي مامان سپيده رفت سر كار اين دخمل شكموي ما اذيت نشه. به موبايل و تلويزيون و موسيقي و تازگيها هم كنترل تلويزيون علاقه زيادي نشون ميده و با موسيقي همراهي ميكنه و اواز ميخونه و بعضي مواقع با دست و پا زدن انرژي  ناشي از شنيدن موسيقي را تخليه هم ميكنه. كشفهاي امشبش هم لپ‌تاپ و لپ بابايي هست و امشب چندبار لپ منو گرفت محكم و حسابي حالم را جا اورد. لپ تاپ رو هم كه داشتم عكساشو انتخاب ميكردم ديد و زل زده بود و ولش نميكرد و هر طرف ميبرديمش سرشو مي‌چرخوند و اونو فقط نگاه مي‌كرد و اگر از ديدش خارج مي‌شد جيغ مي‌زد.   

مجله شهرزاد يه صفحه داره به نام "بچه‌هاي الكترونيك" كه  وبلاگ بچه ها را معرفي ميكنه و توي شماره ارديبهشت ماهش قسمتي از پست "بهاران خجسته باد" وبلاگ وياناجون را همراه با عكس 40 روزگيشو چاپ كرده بود. البته عكسهاي خيلي بهتري هم بود كه اولين عكس اون پست را انتخاب كرده بودند. به هر حال از مجله وزين شهرزاد تشكر ميكنيم كه عكس ويانا جيگري را چاپ كردند. دخمل باهوش من اهل مطالعه هم هست و كتابهاي هوشش را هر روز مي‌خونه و رنگها و شكلها را هر روز نگاه ميكنه و حفظ ميكنه. كتابهاي داستانشم خيلي دوست داره كه در ادامه عكساشو ميذارم. درضمن دخملم به حيونها هم علاقه زيادي داره و به همسترهاي مامان سارا و پيشيهاي حياط خونه اقاجون كه بچه‌دار هم شدند تازگيها، ابراز علاقه ميكنه و دست و پا ميزنه براشون. 

دختر گلم، وياناي عزيزم، روز به روز داري بزرگتر و شيرينتر ميشي و وابستگي ما بهت بيشتر ميشه. مامان سپيده از همين حالا نگران هست كه چطور از يك ماه ديگه كه ميخواد بره سر كار دوريت رو تحمل كنه و منم موندم كه چطور دوريهاي هفتگي تورو تحمل كنم. اما اين دوريها نبايد روي روحيه تو تأثير بذاره. ما همه سعيمون اينه كه مستقل تربيت بشي و بتوني مشكلاتت رو خودت حل كني. درسته كه من و مامان سپيده هرجا كه باشيم پشتيبانت هستيم اما تو هم بايد اينو درك كني كه بالاخره يه روز بايد كاملاَ مستقل باشي و روي پاي خودت بأيستي. درسته كه اين اتفاق ممكنه دهها سال ديگه بيفته ولي از همين الان بايد اينو حتي در موارد جزئي تجربه كني. اگر تا چند وقت پيش وقتي به سختي برميگشتي و دستت زير تنت ميموند و تا جايي كه ممكن بود ما دخالت نميكرديم، دليلش اين نبود كه جيغ تو برامون مهم نبود و يا تحملش اسون بود برامون، دليلش اين بود كه خودت ياد بگيري و سعي كني دستتو از زير تنت بياري بيرون و الان نتيجشو ميبينيم كه به راحتي مي‌چرخي و دستتو ميكشي بيرون و بازي مي‌كني. هميشه اينو يادت باشه كه ما اگر مستقيماً دستتو ازاد نميكنيم ولي از ازاد شدن دستت توسط خودت بينهايت خوشحال ميشيم. اميدوارم هميشه چون كوه محكم باشي و تمام تلاشتو براي رسيدن به اهدافت بكني. جيگرت برم دختر تپلم.

و اما عكسهاي ويانا جيگري  در ادامه مطلب:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 11:4  توسط بابا ابی | 

ویانای عزیزم سه ماهگیت مبارک. دیگه برای خودت خانمی شدی. دلدردهات خیلی بهتر و کمتر شده. فقط شیر مامان را میخوری و هرکاری میکنیم پستونک یا شیرخشک نمیخوری. درسته که نخوردن اینها باعث خوشحالی ماست ولی دوست داریم روزانه یه کم شیرخشک بخوری تا به گرفتن شیشه عادت کنی که وقتی مامان سپیده خواست بره سر کار مشکلی برات پیش نیاد. در عوض دستاتو خیلی با لذت می خوری طوریکه منم هوس کردم چندبار بخورم دستاتو و دیدم خیلی خوشمزست و حق داری بخوریشون.تازگیها هم یادگرفتی زبونتو در میاری برامون. البته میدونم که نمی خوای زبون درازی کنی و فقط هدفت بازی کردنه. بعضی وقتها هم مخصوصا توی بغل من که هستی شیرتو یر میگردونی که لباسمو حسابی خوشگل میکنی.به هر حال اثارش از روی شونم تا پاچه شلوارم هست. قبل از بدنیا اومدن تو وقتی پمپرز یه نی نی یا برگردوندنشو می دیدم حالم بد میشد ولی حالا با بوی پمپرز و برگردوندنت زندگی میکنم و به نظرم بهترین عطر دنیاست. به تلویزیون و موبایل و چیزهای نورانی خیلی علاقه داری. خیلی هم بازیگوش شدی و می خوای که باهات حرف بزنیم و تو هم جواب میدی. فقط اگر موقع شیرخوردنت بخوایم باهات حرف بزنیم همونطور که در حال خوردن هستی غر میزنی و به خوردنت ادامه میدی. البته بعضی وقتها هم دست از خوردن میکشی و بر و بر خیره میشی بهمون که فکر کنم تو دلت میگی عجب ادمایی هستیدا، نمیذارید به خوردنمون برسیم.

هفته قبل یه شب عموعلیرضا و خاله مصی و امیرعلی جون اومدن یشمون که کلی خوش گذشت. عصر پنجشنبه هم تصمیم گرفتیم بریم کوه و با عمو علی و خاله آزاده رفتیم درکه. ولی همین که ماشینو پارک کردیم بارون شروع شد و مجبور شدیم یکی از همون رستورانهای پایین یکی دوساعت بشینیم و از بارون و هوای پاک لذت ببریم و تو هم همشو خوابیدی. بعدشم شام رفتیم بیرون که باز هم همش خوابیدی عزیزم. 

من یک شنبه امدم شیراز و ازت دورم. قرار بود با هم بیایم که چون می خوایم اسباب کشی کنیم و برگردیم خونه خودمون تا به منزل مامان جون نزدیک باشیم و هنوز مستاجر هم پیدا نشده برای این خونه، تو و مامان مجبور شدید بمونید. ولی به زودی همو میبینیم. روزی چند بار تلفنی با هم صحبت میکنیم و وقتی صدای منو از تلفن میشنوی جواب میدی و اطرافتم میگردی به دنبال من. خیلی دلم برای تو و مامان سپیده تنگ شده. ولی دخمل خانمی هستی و مامان سپیده را اصلا اذیت نمیکنی. منم اینجا روزها رو به عشق دیدن تو و مامان سپیده میگذرونم. روزی که می خواستم بیام بیرون اونقدر کار داشتم و دیرم شد که فرصت نشد برم خونه و لوازمم و از جمله لب تاپم را بردارم و مستقیما رفتم فردگاه و بخاطر همین عکس جدیدی هم اینجا ازت ندارم که بخوام تو این پست بذارم ولی برگردم حتما عکسهای خوشگل و نازتو میذارم. امیدوارم ۱۲۰ سال زنده باشی. قربون اون لپهای خوشگلت برم عزیزم. راستی چندتا فیلم از حرف زدنت روی موبایلم دارم که روزی چندبار اونها را میبینم و ذوق مرگ میشم. به زودی میام و میای توی جیجرم باباجون. یه سری از لباسهات هم اینجا هست که وقتی بوشون میکنم مثل اینکه دنیا را بهم دادند و انرژی میگیرم و تازه میفهمم "بوی پیراهن یوسف" یعنی چی؟  الان هم تلفنی باهات حرف زدم و کلی برام تعریف کردی و اوقه اوقه کردی.

فدات شم زندگی من...

پی نوشت ۱: این مطلبو یکی دوبار تغییر دادم و یه چیزایی بهش اضافه کردم. اگر قبلا خونده بودید و دیدید بیشتر شده مطلبم تعجب نکنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 21:0  توسط بابا ابی | 

با كمي تأخير سال نو را به همه دوستان تبريك ميگيم و اميدواريم سالي خوب همراه با سلامتي، بهروزي ، پيروزي و شادي را در پيش داشته باشيد. يك ماه پر از اتفاقات تلخ و شيرين را پشت سر گذاشتيم. امروز وياناجون 2 ماه و 20 روزش هست و حسابي شيطون و بامزه شده. ما دوشنبه شب از شيراز برگشتيم(كه در ادامه شرح سفر را مينويسم) و سه شنبه هم رفتيم پيش دكتر وياناجون. خدارا شكر همه چيز نرمال هست. ويانا جيگري روز سه شنبه 62 سانتي متر قد و 5 كيلو و 650 گرم وزن داشت و دور سرش هم ۳۹سانتيمتر بود. نمودار رشدش عاليه و قد و وزنش خيلي خوب رشد كرده و نمودار رشدش به صورت عمودي و با شيب زياد داره رشد ميكنه و با توجه به وزن تولدش توي اين سن يك كيلو و 200 گرم اضافه وزن داره. اگر اينطور پيش بره جيگر بابا بايد رژيم بگيره. دلدردهاي وياناجون هم خيلي بهتر شده ولي باز هم بعضي مواقع به سراغش مياد كه اشكمون را در مياره. تو اين مدت همه دارويي را هم امتحان كرديم. گريبپ ميكسچر، اينفاكول و حتي داروهاي گياهي را هم امتحان كرديم ولي تأثير چنداني نداشت تا اينكه خاله مرضيه و عموساعد كوليك عيد را برامون تهيه كردند و از زماني كه استفاده كرديم خيلي بهتر شد. كوليك عيد يه داروي انگليسي هست كه توي ايران هم مجوز وزارت بهداشت نداره به خاطر همين خيلي سخت گير مياد. سه شنبه هم تهران خيلي گشتم دنبالش و بالاخره به سختي پيدا كردم. خلاصه اينكه شبهاي خيلي سختي را پشت سر گذاشتيم. مامان سپيده كه هنوز رژيمشو ادامه ميده و هيج محصول لبني گاوي و ميوه و حبوبات را نميخوره. ويانا جون يه خورده هم ساعت خوابش بهم خورده و شبها تا دير موقع بيدار ميمونه و انتظار داره باهاش بازي كنيم و حرف بزنيم و اخرشم توي بغل من و به فرم مورد علاقش كه خودشو ميچسبونه بهم، سرشو ميذاره رو سينم، دستاشو ميندازه اينور و اونورم، پاهاشو جمع ميكنه و مي‌خوابه و وقتي خوابش عميق شد (البته بعد از چند ساعت) مي‌خوابونمش سر جاي خودش. روش خوابيدنش مثل رامكال هست. وقتي كوچولو بوديم و كارتون رامكال پخش ميشد خيلي دوست داشتم يه راكون داشته باشم و حالا ويانا مثل رامكال بهم ميچسبه. يه شب شيراز بعد از آروم شدن دلدردش توي بغلم خوابيد و بيدار شدم ديدم خوابش عميق شده و خوابوندمش روي تختش و خوابيدم يه دفعه با صداي مامان سپيده از خواب پريدم كه با نگراني سرم فرياد زد: "ويانا كجاست؟"، منم با ترس بيدار شدم و گفتم خوابوندمش روي تختش. نگاهي بهش كرديم و باز بيهوش شدم. فردا صبح از مامان سپيده پرسيدم ديشب چي شده بود؟ كه گفت با صداي من از خواب بيدار شده بوده و ديده بود من توي خواب حالتي كه ويانا را روي سينم ميخوابونم دستهامو گرفتم و خودمو تكون ميدم و ميگم جانم جانم و فكر كرده بود ويانا افتاده از دستم. چند شب بعد هم اين صحنه دوباره تكرار شده بود كه ديگه مامان سپيده منو بيدار نكرده بود چون فهميده بود جريان چيه. خلاصه اينكه در خواب و بيداري در خدمت ويانا عسلي هستيم. البته دخملم خيلي مهربونه و اگر دلدرد نداشته باشه و گرسنه هم نباشه همش تعريف ميكنه و ميخنده. خيلي وقته خنده هاش كاملاَ ارادي شده و با اقه اقه گفتن و قهقهه زدن باهامون حرف ميزنه. براحتي با اطرافيان ارتباط برقرار ميكنه و زود با غريبه ها صميمي ميشه براشون ميخنده و حرف ميزنه. خوردن دستاشو خيلي دوست داره كه دكتر گفت تا هفت ماهگي اشكالي نداره. خوردن شير خشك را همون ماه اول كنار گذاشت و پسونك را هم اصلاً دوست نداره و خيلي كم ميگيره. خيلي باهوش و ازطرفي فضول هست و اگر بيدار باشه بايد بچرخونيش تا از همه چيز سر دربياره. بعضي وقتها هم توي كريرش ميخوابه و با عروسكاش في في (فيل) و موشي (موش و ميمون موزيكال) حرف ميزنه. همين چند دقيقه پيش هم براي اولين بارموشي رو كه از كريرش اويزون بود گرفت و برد به سمت دهانش. علاقه زيادي به ماشين‌سواري، چراغهاي ماشينها و خيابونها و لامپ و لوستر داره. از رنگهاي شاد مثل قرمز و زرد و نارنجي هم خيلي خوشش مياد. اما واي از زماني كه گرسنه باشه. در هر شرايطي كه باشه شروع به جيغ زدن ميكنه و گريه گرسنه بودنش هم كلمه من هست(با گريه ميگه من). توي گريه هاش هم كلمات مختلفي را ميگه مثل من، ما ما، عمه، اونقه، اقه و ... كه هر كدوم يه معني ميده. از لباس عوض كردن خيلي بدش مياد و داروهاشو بعضي وقتها پس ميده و بعضي وقتها هم با اشتها مي‌خوره. وقتي بازش ميكنيم كه پمپرزشو عوض كنيم مثل اينكه دنيا را بهش دادن و خيلي خوشحال ميشه. يكي دوبار هم پاهاش سوخت كه فكر كنم به ماستلا حساسيت داره و به توصيه دكترش از زينك اكسايد و كرم محافظ آيروكس استفاده كرديم كه خوب شد. واكسن دوماهگي ويانا جون را هم شيراز زديم كه خوشبختانه تب زيادي نكرد و فقط كمي جاي واكسنهاي روي رونش اذيتش مي‌كرد كه با گذاشتن حوله گرم مشكل حل شد. البته از نيم ساعت قبل از واكسنش به توصيه دكتر قطره استامينوفن بهش داديم. وقتي واكسنش را ميزدند من پاهاشو گرفته بودم، همچين مظلومانه توي چشمم نگاه مي‌كرد و با نگاهش ازم ميپرسيد چرا كه هيچ وقت فراموش نميكنم اين حالتشو. ولي عزيزم وقتي بزرگ شدي ميفهمي كه اين درد فقط براي سلامتي تو بهت تحميل شده جيگرم. دوشنبه كه از شيراز برگشتيم رفتيم منزل ماماني و ديروز اومديم منزل خودمون. ديشب هم وياناجيگري را گذاشتيم توي اتاق خودش كه خيلي خوشش اومده بود و كلي ذوق كرد و دلش نمي‌خواست از اتاقش بياد بيرون. البته موشي رو نبرده بوديم شيراز و از ديشب كشفش كرده و كلي باهاش بازي كرده و ذوق كرده. ديشب هم رفتيم عيد ديدني منزل عمو علي و خاله آزاده و خيلي خوش گذشت. قرار بود ديروز عصر بريم كوه كه هوا خراب شد و رفتيم منزل عموعلي. البته خوب شد نرفتيم كوه چون تهران ديشب بارندگي شديدي همراه با رعد و برق داشت.       

و اما ماجراهاي سفر ما و مناسبتهاي اين يك ماه: چند روز قبل از عيد من و مامان سپيده و ويانا جون رفتيم باغ آقاجون و چون روزهاي درختكاري بود آقاجون سه تا درخت براي وياناجيگري كاشت. ممنون اقاجون. چهارشنبه سوري را هم رفتيم باغ آقاجون. البته من كمي دير از سركار اومدم ولي خيلي خوش گذشت. بعد از باغ هم رفتيم تخت جمشيد و وياناجيگري براي اولين بار به نماد سربلندي فرهنگ و تمدن ايران زمين سر زد. سالگرد ازدواج بابايي و ماماني هم شب عيد بود كه با حضور ويانا جون بسيار زيبا بود. شب عيد ما ميهمانهاي ويژه داشتيم. خاله سحر و ماماني و دايي سعيد بالاخره بعد از سالها اومدند شيراز پيشمون و قبل از سال تحويل هم همگي با هم رفتيم براي دايي سعيد خواستگاري. دست روزگار يه دختر شيرازي را سر راه دايي سعيد گذاشته كه دانشجوي تهران هست و بالاخره دايي سعيد هم شيرازي شد. جواب مثبت هم دايي سعيد گرفت و قراره هفته آينده خانواده عروس خانم تشريف بيارند تهران تا صحبتهاي نهايي انجام بشه. خلاصه اينكه سال تحويل همه دور هم بوديم و اولين سال تحويل در كنار وياناجون بسيار زيبا و دوست داشتني بود. چندروزي كه ماماني و دايي سعيد و خاله سحر شيراز بودند كلي گشتيم. نقش رستم و تخت جمشيد رفتيم و بابايي كلي كيف كرد چون اكثر زمان گشت و گذار را به خواب گذروند. روز 13 فروزدين هم رفتيم باغ اقاجون و جيگر بابا حسابي از طبيعت لذت برد. باغ آقاجون يه منطقه كوهستاني حفاظت شده هست كه گونه هاي جانوري حفاظت شده مثل ميش و قوچ و بز و پازن تا پشت ديوار باغ ميان. اما 15 فروردين هم تولد من بود و يه سال ديگه جوانتر شدم. چون با وجود وياناجون و مامان سپيده مگه ميشه پير شد. از امسال ديگه هر سال جوانتر ميشم. شب تولدم من، مامان سپيده، وياناجون، عمو منصور و زن‌عمو بهناز رفتيم باغ دالاهو كه خارج از شيرازه و جاتون خالي شيش ليك زديم. روز تولدم هم يه كيك گرفتيم و سه نفري همراه با مادرجون ميل كرديم. من يه كبوتر سفيد و خوشگل گرفته بوديم تا با آرزوي سلامتي براي ويانا جون و خانواده و آرزوي صلح و آزادي و آرامش براي همه مردم دنيا توي تخت جمشيد آزاد كنيم كه متأسفانه چون بالش را چيده بودند نتونست بپره و براي اينكه خوراك گربه‌ها نشه مجبور شدم برش گردونم به صاحبش. البته آزادش هم ميكرديم باز برميگشت پيش صاحبش. اميدوارم اين حركت بجاي جان گرفتن و قرباني كردن و خون ريختن توسط همه انجام بشه تا بجاي جان گرفتن آزادي بديم به طبيعت. البته اينم بگم اسم اين حركت سمبليك را "ويانا" گذاشتيم.

دوشنبه هم برگشتيم تهران و باز هم رفتار و برخورد هواپيمايي كيش اير باعث شد به هم بريزم. من نميدونم ما چرا بايد براي سوارشدن به هواپيماهاي دست چندم و اوراقي بلوك شرق كه هنوز پرچم اكراين روي بدنش هست اينقدر منت سرمون باشه و بهمون بي احترامي كنند. اول اينكه موقع پرواز كرير ويانا را جلوي پله‌هاي هواپيما ازمون گرفتند و وقتي من داشتم توضيح ميدادم كه ما با شركت شما اومديم شيراز و كرير زير صتدليمون جا شده با بي احترامي به من گفتند وقت پروازو نگير ما نمي‌ذاريم ببريد داخل هواپيما كريروو اين در حالي بود كه پرواز يك ساعت تأخير داشت و كرير ويانا هم در اين تأخير بي‌تقصير بود. از اونطرف كرير را گرفتند و گفتند نگران نباشيد اينو ميذاريم توي انبار شماره يك و وقتي رسيديد تهران توي هواپيما تحويلش بگيريد. تهران كه رسيديم به مهماندار گفتم كه كرير مارو بديد گفت پايين بگيد بهتون ميدن. پياده شديم به كسي كه توي محوطه بود گفتيم، داد زد كه برو اقا ما اينجا بار تحويل نميديم. خلاصه با چشمهاي خودم ديدم كه كريري كه بسته‌بندي نشده بود را توي گاريشون زير همه وسايل ريختند و آوردند توي سالن با چندتا خط و خش تحويلمون دادند. دستشون درد نكنه واقعاَ. البته اين پايان ماجرا نبود و ديديم يكي از ساكهامون نيست و بجاش يه ساك ديگه روي ريل مونده. خلاصه بعد از چقدر معطلي و پيگيري اعلام فرمودند ساك وياناجون اشتباهي سر از جزيره كيش درآورده و ساك يه مسافر كيش اومده تهران و جالب اينجا بود كه پرواز كيش مربوط به يه خطوط هوايي ديگه بود. بيچاره اون مسافري كه رفته مسافرت و هيچ وسيله‌اي با خودش نداره و شب را بايد با لباس بيرون بخوابه. خلاصه فرداش باهامون تماس گرفتند و رفتيم ساك را تحويل گرفتيم. البته جابجا شدن بار همه جاي دنيا اتفاق ميوفته ولي چيزي كه قابل تحمل نيست رفتار بد پرسنل كيش اير هست كه ميتونم به جرأت بگم اين آخرين سفر من با كيش اير هست. موقع اومدن هم اضافه بار داشتيم و من يه كلمه پرسيدم مگه نوزاد اجازه  10 كيلو بار نداره طرف داد زد اينو كي بهتون گفته نمي‌خواي بريز پايين وسايلتو وقت مارو نگير. واقعاَ تأسف برانگيزه اين رفتار. وقتي هموطنامون اينطور باهامون برخورد ميكنند چه انتظاري از ديگران داريم. باور كنيد اسم اونها بد دررفته والا ما پارسال كه دوبي بوديم هيچ رفتار بدي نديديم. همشون خوش خنده و با مهربوني و لبخند كارهاي ورود و خروجمون را انجام ميدادند. همه گله‌ها را كرديم ولي نبايد از حق گذشت و جا داره از رفتار خوب پرسنل پرواز تشكر كنيم. در طول پرواز هم وياناجون اروم بود و خوابيد و شير خورد. موقع نشستن كمي نا آروم شد كه با ديدين چراغهاي تهران ساكت شد و زل زد به چراغهاي شهر. وقتي هم كه هواپيما نشست تا اومديم پياده شيم كمي غرغر كرد. ولي كلاَ از پرواز خيلي خوشش مياد عسل بابا.   

در رابطه با فيلتر شدن عكسها هم فعلاَ تصميم گرفتم يه وبلاگ روي بلاگ اسپات به اسم پرنسس ویانا درست كنم و عكسها را اونجا بذارم و از لينكشون روي وبلاگم استفاده كنم كه اگر باز هم مشكلي بود و در مرحله بعدي وبلاگ ويانا جون را به سايت تبديل ميكنم. توي اين پست عكسهاي وياناجون را ميذارم كه البته مربوط به يه دوره طولاني هست به خاطر همين ممكنه خيلي فرق كنه قيافه وياناجيگري توي عكسها.

وياناجون، دخمل گلم امسال بهترين نوروز ما بود و در كنار تو واقعا روزهاي خاطره انگيزي را داشتيم. باز هم ميگم بهت كه هميشه آيينهاي ايراني را گرامي بدار و به بهترين وجه ممكن برگذار كن. اين سنتها نشاندهنده ريشه و هويت ايراني توست. به هيچ عنوان و تحت هيچ شرايطي فراموش نكن كه كي هستي و اصل و نسبت كيه. مناسبتهايي مثل چهارشنبه سوري و نوروز و سيزده بدر را هميشه پاس بدار و هرجاي دنيا كه هستي فراموش نكن. هميشه به طبيعت احترام بگذار و گياهان و جانوران را آزار نده. احترام به طبيعت يعني احترام به آفريده‌ها و زيباييهاي پروردگار. ايرانيان باستان هم براي ارج نهادن به طبيعت چهارشنبه سوري و نوروز و سيزده بدر را باشكوه برگزار مي‌كرده‌اند. اما اين ارج نهادن فقط با يك شب از روي آتش پريدن و يه سفره هفت سين و يه سيزده بدر رفتن ميسر نميشه. هر روز تو بايد نوروز باشه عزيزم.  

عکسهای نوروز ۸۹ در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 19:48  توسط بابا ابی | 

از آخرين پستي كه اينجا نوشتم 19 روز گذشته و اتفاقات زيادي افتاده از اون موقع تا امروز. امروز پنجاهمين روز تولد وياناجيگري هست و حسابي تپلي شده دخمل گلمون. باز هم سايتي كه عكسهاي وياناجون را ميذاشتم روش فيلتر شده و حسابي منو عصبي كرده. اين پنجمين سايتي بود كه عكسها را آپلود كرده بودم و فيلتر شده. ولي اينبار ديگه دست نگه داشتم كه يه فكر اساسي كنم. تصميمو گرفتم كه چكار كنم و بزودي نتيجشو با عكسهاي زيباي وياناجون خواهيد ديد. دخترم شايد معني فيلتر را ندوني بهتره برات توضيح بدم، فيلتر وسيله‌اي است كه در صنايع و جاههاي مختلف براي جدا كردن اجسام و چيزهاي زائد و مضر از مطلوب استفاده ميشه. مثلاَ فيلتر هواي يه خودرو باعث ميشه ذرات مضر خاك و گرد و غبار وارد موتور ماشين نشه كه بهش اسيب برسونه. توي اينترنت هم يه فيلتر باعث ميشه صفحات وب و عكسهاي مستهجن و مضر يا غيرقانوني را كاربرها نتونند باز كنند. البته اين تعريفها كاملاَ نسبي هستند و توي هر كشور و فرهنگي به يه چيز مضر و غيرقانوني ميگن. دخملم نگران نباش عكسهاي زيباي تو در هيچ فرهنگي مضر و مستهجن و بد حساب نميشه. همونطور كه يه فيلتر هوا از ورود بوي عطر گلها به داخل موتور ماشين جلوگيري ميكنه فيلتر اينترت هم عكسهاي تورو فيلتر كرده. يه موقع غصه نخوري كه چرا عكساتو نميتونند ببينندا. به زودي درستشون ميكنم دخمل گلم.

سه‌شنبه چهارم اسفند برگشتم تهران پيش وياناي عزيزم و مامان سپيده. اولين دوري من از وياناجون بود و خيلي سخت گذشت ولي شيريني ديدار همه اونها را به فراموشي سپرد. پنجشنبه ششم اسفند عسل بابا را برديم پيش دكترش و باز هم همه چيز نرمال اعلام شد. قد ويانا جيگري 57 سانتي‌متر و وزنش هم چهار كيلو و پنجاه گرم شده بود و آقاي دكتر گفتند كه با توجه به وزن تولدش الان 400 گرم هم بيشتر از حد انتظار هست وياناجون. خوب با اينطور شيرخوردن معلومه بايد رشدش فراتر از حد انتظار هم باشه عزيز دلم. قربون رشدت برم بابايي. البته مشكلي كه بعد از يك ماهگي وياناجون را درگير خودش كرده و مارو هم حسابي بهم ريخته دلدردهاي شبانه وياناجون هست كه واقعاَ آزارمون ميده و الان ديگه هر شب مارو درگير خودش كرده. ولي چاره‌اي نيست بايد با اين مشكل تا 4 ماهگي كنار بيايم. مامان سپيده بنده خدا هم يه رژيم سخت گرفته و هيچ چيز نفخداري نميخوره ولي با اين وجود باز هم دلدردها ادامه دارند. خداي خوب ومهربون خودت كمك كن اين مشكل وياناجون حل شه.

 ظهر جمعه هفتم اسفند خاله‌ها و دايي هاي مامان سپيده كه همه مي‌خواستند با هم به ديدن وياناجون بيان را دعوت كرديم به يه سالن غذاخوري و ناهار در خدمتشون بوديم و همگي هم كلي زحمت كشيدند و كلي كادو و پول و سكه براي وياناجون اوردند كه ازشون ممنون هستيم. بعد از سالن هم همگي رفتيم بهشت زهرا و براي اولين بار وياناجيگري رفت پيش پدربزرگ و دايي بابك مرحوم.

 روز سه شنبه يازدهم اسفند با وياناجون و مامان سپيده رفتيم هايپراستار و جيگر بابا اولين خريدشو تجربه كرد و كالسكش را هم افتتاح كرد. اونجا هم همه كلي از ديدن وياناجون ذوق كردند و طبق معمول وياناجيگري هم هر چند دقيقه يكبار شير خورد و كيف كرد و بقيشو به ديد زدن و اينور و اونور نگاه كردن گذروند.

اما چهارشنبه دوازدهم اسفند ساعت 7 عصر ما پرواز داشتيم براي شيراز و با كلي وسايل و اضافه بار و پرداخت جريمه بالاخره پرواز كرديم به سمت شيراز. بهمون توصيه كرده بودند كه موقع بلند شدن و نشستن هواپيما براي جلوگيري از گوش درد بهتره ني ني شير بخوره كه اين وياناجيگري قبل از پرواز در حال خوردن بود و موقع بلند شدن دست از خوردن كشيد و لبهاشو محكم بهم فشار ميداد تا شير نخوره و منم به اجبار گوشهاشو محكم گرفتم تا اذيت نشه. خلاصه اينكه در تمام طول پرواز خوابيد و فقط يكي دو دقيقه بيدار شد. موقع نشستن هم همينطور، نه شير خورد و نه بيدار شد. در هر صورت شرط داشتن هواپيماي اختصاصي براي خواستگاران محترم با اين برخورد وياناجون در اين پرواز تأييد شد. در فرودگاه شيراز هم وياناجون مورد استقبال رسمي  عمو منصور و زن‌عمو بهناز قرار گرفت و با اسكورت ويژه تا منزل همراهي شد. البته ويانا جون يه بار قبل از بدنيا اومدن و در ماه چهارم بارداري شيراز اومده بود و اين دومين سفرش حساب ميشه. خلاصه خانواده من براي اولين بار ويانا جيگري را ديدند و حسابي خوشحال شدند و از طرفي با كادوهاشون مارو شرمنده كردند. مامان سارا كه يه جفت النگو داد ، مادر جون هم كه قبلاَ يه آويز و يه زنجير داده بود، عمو مسعود يه دستبند، عمو مذكور يه گوشواره (و يه خط شكسته خيلي زيبا از كارهاي خودش)  و عمه جميله هم يه النگو داد. آقاجون هم جمعه براش يه گوسفند قربوني كرد. دست همگي درد نكنه. من قبلاَ به همه گفته بودم كه عسل بابا سلامتي شماها را مي‌خواد از طرفي خود وياناجيگري يه طلاي ناب 5 كيلويي هست ديگه كادو مي‌خواد چيكار؟ به هرحال ممنون. درضمن من همون ماه اول تولد فندقي براش يه حساب مسكن جوانان بانك مسكن باز كردم تا پولهايي كه بهش كادو ميدن را به حسابش بريزم. يه قرارداد 15 ساله بستم كه سال اول ماهي 15هزار تومان بايد بريزيم به حسابش، سال دوم 17 هزار تومان تا سال پانزدهم كه تصاعدي بالا ميره و سال پانزدهم 62 ميليون وام مسكن بهش ميدن. از طرفي يه حساب سپرده كوتاه مدت اقتصاد نوين هم دارم براش باز ميكنم كه پولهاش را بريزم به اون حساب و سود پولهاشو بريزم به بانك مسكن. اينطوري هم اصل پولش ميمونه و هم از سودش حساب مسكنش شارژ ميشه. اينو گفتم كه فكر نكنيد كادوهاي جيگر بابا را هاپولي ميكنيم. تازه معادل سكه‌هايي كه گيرش مياد هم پول ميريزيم به حسابش.

يكي از دلايلي كه دير شد نوشتن پست جديد اين بود كه روزها سخت مشغول كارم و شبها هم درگير ويانا و مخصوصاَ دلدردهاش هستيم. همين پست را از ديشب ساعت 9 شروع كردم و الان كه ساعت 10 صبح است دارم تمامش ميكنم. دخمل نازم خيلي اذيت ميشه شبها و از خداي مهربون ميخوام كه هرچه زودتر با مهربوني خودش اين مشكل وياناجون را هم حل كنه.    

دختر گلم به سرزمين پدري خوش آمدي. پند عمو احسان را هيچ وقت فراموش نكن. سرزمين پدري و زبان مادري را هميشه در طول زندگيت گرامي دار و در پيشرفت و سازندگي وطنمان و فرهنگ غني ايران زمين بكوش. اگر به اندازه توانت در اين راه قدم برداري مطمئن باش دين خود را به وطنت ادا كرده‌اي هرچند ملموس نباشه ولي بدان كه اگر همه به اندازه توانشان در اين راه قدم بردارند ايران گلستان خواهد شد و از شر شياطين و دون صفتان و اجانب و دشمنان و دوستان نادان كه تيشه به ريشه وطن و فرهنگ ايراني ميزنند، در امان خواهد ماند. به اميد آنروز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 10:23  توسط بابا ابی | 

دختر عزيزم امروز يك ماهه شدي. يك ماهگيت مبارك. من از پنج شنبه امدم شيراز و از تو و مامان سپيده دورم. ديشب و امروز كمي نا آروم بودي و من حوصله هيچ كس و هيچ چيز را ندارم. دلم برات تنگ شده عزيزم و تا سه‌شنبه كه بر ميگردم پيشت نميدونم چطور بايد تحمل كنم دوريت را. روزي چند بار احوالتو ميپرسم و با وب كم هم ديدمت دخمل گلم. امروز كه گريه تورو از تلفن شنيدم اشكمو درآوردي عزيزم. زود برميگردم و بازم بغلت ميكنم. بازم گردنمو ليس ميزني و بعدش خودتو اروم ميكشي پايينتر تا سرت بياد روي سينم و گوشتو بچسبوني به سينم و هر دستت رو يه طرف بغلم بندازي و پاهاتم همونطور كه دوست داري جمع كني و من باهات صحبت كنم و تو هم چرت بزني و كم كم بخوابي تا هروقت كه باز گرسنه بشي و بيدار شي و شير بخواي. بازم ميامو بغلت ميكنم و با شنيدن آهنگ سوسن خانم چشماتو گرد ميكني و وقتي من خودمو تكون ميدم كيف ميكني. ميام و با بوي تو، با خنده تو و با گريه تو زندگي مي‌كنم، هر چند الان هم با ياد تو و مامان سپيده و به اميد ديدنتون اين دوري را تحمل ميكنم. الان حال و حوصله گذاشتن عكسهاي جديدتو ندارم و فقط به يكي از عكسهاي خوابيدنت توي بغلم اكتفا مي‌كنم.

اما مختصري از رفت و آمدها: هفته گذشته يه روز بعد از آزمايشگاه ناهار رفتيم منزل خاله افسانه و حسابي زحمت داديم. يه شب هم خاله الهام(دخترعمه مامان سپيده) و همسرشون آقا فرشيد و دختر و پسمل گلشون غزل جون و سبحان جون امدند منزلمون به ديدن ويانا جيگري و يه لباس خوشگل هم براش كادو آوردن كه ممنونيم ازشون. چهارشنبه شب هم با مامان سپيده و وياناجون رفتيم مهموني منزل عمو پژمان و خاله ثريا كه عمو علي و خاله آزاده و چند نفر ديگه از دوستاشون هم بودند كه كلي خوش گذشت. همه هم كلي از ويانا خوششون اومد و باهاش بازي كردند. پنجشنبه هم بعد از رفتن من، مامان سپيده و خاله سحر و ماماني رفته بودند مهموني منزل خاله نيره. جمعه هم رفته بودند مهموني منزل خاله مهشيد براي ديدن دخمل گلش باران جون. البته ويانا جيگري توي ترافيك مامان سپيده را مجبور كرده بود ماشينو پارك كنه و به جيگر بابا شير بده.

دلم برات اندازه يه سلول شده دخمل گلم. دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 23:44  توسط بابا ابی | 

يك هفته ديگه هم از زندگي سه نفره ما گذشت. چهارشنبه مادرم برگشت شيراز و جمعه شب هم ماماني و خاله سحر رفتند منزل خودشون و از جمعه شب خانواده ما زندگي مستقل خودشو شروع كرد. حال وياناجون 19 روزه و مامان سپيده هم خوبه و فقط يه كم بعضي وقتها وياناجون نفخ داره كه اونم طبيعيه. هفته گذشته 2 بار رفتيم پيش دكتر وياناجون كه همه چيز طبيعي بود خداراشكر. شنبه(روز دهم تولد) وزن ويانا 2950 گرم، قدش 51 سانتي‌متر و دور سرش هم 34 سانتي متر بود. پنج‌شنبه (روز پانزدهم تولد) وزن جيگر بابا 3100 گرم، قدش 52 سانتي متر و دور سرش 5/34 سانتي متر بود. دكترش هم ميگفت كه وزن ني‌ني روزهاي اول بعد از تولد كم ميشه و باز روز دهم به وزن تولد ميرسه كه وياناجون 70 گرم هم بيشتر شده بود كه نشونه كافي بودن شير مامانش و سلامت جيگر باباست. پنج شنبه هم كمي نا‌آرومي ميكرد كه نگران شديم و دوباره برديمش پيش دكترش كه پرسيد جاشو عوض كرديم؟ گفتيم نه، پرسيد كسي پيشش بوده كه رفته؟ گفتيم آره مادرم بوده كه برگشته شيراز و گفت بچه‌ها حساس هستند و مي‌فهمند اين مسائلو و نا‌آروميش ممكنه براي همين باشه. قربون دلتنگي و مهربونيت برم باباجون. يه كم هم جلو لبش متورم شده بود كه دكتر گفت نشونه مكش خوب موقع شيرخوردنه و مشكلي نيست. يه آزمايش ادرار هم نوشت براي وياناجون كه هرجايي انجام نميدن. يه جا زنگ زديم گفت صبح زود ناشتا بياريدش و كلي من و مامان سپيده خنديديم. آخه وياناجيگري را چطوري ما ناشتا نگه داريم. دخمل شكموي ما وقتي هم سير هست در حال خوردنه و ولكن نيست. تازه بعدشم كه شير مامانش تمام شد تا 30 سي‌سي شيرخشک نخوره نمي‌خوابه و به محض اينكه خوابيد اگر دست خودش يا دست ما و يا پتويي، چيزي به لبش (بهتره بگيم سنسور شكمش) خورد سريع واكنش نشون ميده و باز شير مي‌خواد. درضمن آخرشم كه ميره روي شونه من يا مامانش براي آزاد كردن باد گلو شروع ميكنه به خوردن گردنمون. امروز به مامان سپيده مي‌گفتم اگر ويانا سرخپوست بود اسمشو يا معده سوراخ و يا ماشين شيردوشي مي‌ذاشتن. البته به دكترش هم گفتيم اين جريانو كه گفت نوش جونش بذاريد بخوره، البته همش خوردن هم نيست بهونه هست كه پيش مامان باشه تا بوي مامان و صداي قلب اون آرومش كنه. حالا شير بجاي خودش ولي داروهاش را هم آنچنان با لذت تمام مي‌خوره كه آدم هوس دارو خوردن مي‌كنه. دكتر براي نفخش شربت گريپ واتر داده كه گياهيه و خيلي وياناجون دوست داره و بعد از خوردن قاشقشم را هم ليس ميزنه. قطره ويتامين آ+د را هم كه از روز پانزدهم تولدش شروع كرديم با لذت مي‌خوره طوريكه من وسوسه شدم بچشم ببينم چطوريه كه ديدم روغنيه و مزه خاصي نداره. يه قرص هم براي زرديش داده كه خيلي بدمزه هست ولي با اين وجود وياناجون از اونم نمي‌گذره و با وجوديكه قيافش تو هم ميره ولي بازم مزه مزه ميكنه و هرطور شده بيشترشو ميخوره. من بيچاره فكر كنم بايد فكر يه كار ديگه هم باشم تا بتونم از پس مخارج شكم وياناجون بربيام. نوش جونت عزيزم شير مامانت را بخور تا زودتر بزرگ شي و هميشه سالم و سرحال باشي.

و اما از بقيه شيطنت هاي وياناجون بگم. بطور كلي ميشه وياناجيگري را جزء بچه‌هاي خيلي آروم درنظر گرفت. اگر سير باشه و نفخ هم نداشته باشه فقط نگاه ميكنه تا باهاش بازي كنيم و حرف بزنيم. خوب مي‌خنده و بعضي وقتها قهقهه هم مي‌زنه كه معمولا بعد از حرفها يا خنده‌هاي من و يا مامانش هست. البته تو اين سن مي گن اين خنده‌ها ارادي نيست ولي هرچي باشه يه دنيا براي ما شيرينه و ارزش داره. منكه خيلي از با وياناجون بودن لذت مي‌برم. بعضي وقتها (و از جمله امروز و قبل از نوشتن اين پست) با هم حركات موزون انجام ميديم. يه موسيقي شاد مي‌ذاريم، وياناجون مياد توي بغلم با دوتا چشم خوشكلش بهم زل مي‌زنه و با حركتهاي من كيف مي‌كنه. البته از موسيقي كلاسيك هم خيلي خوشش مياد و مخصوصاَ كارهاي موزارت را كه از زمان بارداري مي‌ذاشتيم براش را خيلي دوست داره و خيلي آرومش مي‌كنه. خيلي شيطون هم شده وياناجون و بعضي وقتها من و مامان سپيده از كاراش ميميريم از خنده. قبلا ما شبها هم  اتاق را روشن نگه مي‌داشتيم كه دكترش گفت براي اينكه شب و روزش قاطي نشه و فرق شب و روز را بفهمه شبها اتاق را تاريك كنيد و يه نور كم فقط روشن بذاريد. ولي هيج فرقي نميكنه براي ويانا جيگري، هر وقت گشنش باشه بيدار ميشه مي‌خوره و مي‌خوابه. حتي بعضي وقتها ما رو را هم مي‌خوابونه. بعضي شبها به هم ميگيم خوابيده احتمالاَ و وقتي نزديكش ميشيم ميبينيم با چشماي گرد مشكي كاملاَ باز كه مثل يه بچه گربه زل زده به آدم داره بهمون نگاه مي‌كنه. هفته قبل بعد از مدتها يه فيلم ديدم، فيلم The perfect man كه يه فيلم كمدي خانوادگيه و هيلاري داف بازي كرده و كلي خنديديم. ويانا داشت شير مي‌خورد و يه صحنه فيلم من هيجان‌زده شدم و بلند گفتم واي و خنديدم كه ويانا يه دفعه شيرخوردنشو ول كرد و با تعجب و هاج و واج شروع كرد اينور و اونورو نگاه كردن و دنبال من گشتن كه چي شده؟ ما ديگه فيلمو يادمون رفت و مرديم از خنده. اون موقع دوربين نزديكمون نبود ولي نمونه همون تعجب رو عكس گرفتيم كه آخر همين پست مي‌ذارم. از حمام كردن خيلي خوشش مياد و ساكت و آروم هست توي حمام. درضمن با سروصداهاي نامفهوم به حرفهامون جواب هم ميده و يا وقتي توجه نميكنيم بهش توجه مارو به سمت خودش جلب ميكنه. فكر كنم اين عسل بابا تا قبل از شش ماهگي هم حرف بزنه و هم راه بيوفته. قربونش برم الهي.        

و اما ناگفته نماند كه وياناجون ما يه پرسپوليسيه دو آتيشه است. بعد از بدنيا اومدنش پرسپوليس هر سه تا مسابقشو برده و مهمترينشم بردن استقلاله كه خيلي چسبيد و شاديهاي اين ‌روزهاي مارو كامل كرد.(البته امروز استقلال شكست پرسپوليس را جبران كرد و توي جام حذفي به تيم ذرت كاران پارس آباد اردبيل كه قرمزپوش بود سيزده گل زد. واقعا خسته نباشيد). روز دوم تولد وياناجون و توي بيمارستان مسابقه راه‌آهن و پرسپوليس را ديديم كه وياناجون هم اولين بازيكن پرسپوليس را كه ديد كريم باقري بود. البته وياناجيگري ميدونه كه ما نمي‌خوايم براش تصميم بگيريم و اونه كه وقتي بزرگ شد تصميم ميگيره طرفدار چه تيمي باشه ولي از اونجا كه تو يه خانواده پرسپوليسي بزرگ ميشه و قراره با من استاديوم هم بياد اين طبيعيه كه پرسپوليسي بشه. اينم بگم كه اگر قراره بياد استاديوم بايد پنبه بذاره تو گوشش. البته آخرين مسابقه‌اي كه من رفتم استاديوم 2-3 سال پيش بوده (پرسپوليس 4 – صبا1) و قبل از اون هم 7-8 سال پيش كه مسابقه ايران و المان بود.   

و اما گزارش رفت و آمدهاي هفته گذشته: دوشنبه شب هفته گذشته خاله مونا (دخترعمه مامان سپيده) با دخمل گلش باران جون (با كادوي وياناجون كه يه دست لباس خيلي ناز بود) به همراه عمه فاطي، خاله مريم و پسمل گلش محمدپارسا و جمعه بعدازظهر هم خاله شهناز و محمودآقا، خاله رأفت، خاله سحر و عمو محسن، خاله الهام و آقارضا و پسملهاي گلشون اميرعباس جون و علي جون زحمت كشيدند و تشريف آوردن منزلمون به ديدن وياناجون كه از همشون ممنون هستيم. خاله سحر و دايي سعيد و ماماني هم كلي زحمت كشيدند و يه پلاك و يه دستبند خيلي خوشگل براي وياناجون گرفتند كه ازشون ممنون هستيم. ايشالا عروسي بروبچ جبران كنيم. ديشب هم ويانا جون دومين مهموني زندگيشو رفت. ديشب رفتيم منزل عموعلي و خاله آزاده و خيلي خوش گذشت. ويانا جون هم آبروداري كرد و فقط كمي نق زد. به هر حال خاله آزاده و عمو علي هم كم كم بايد عادت كنند كه وقتي ني ني دار شدند شوكه نشن از سروصداي ني ني. آخه اين دوستاي خوبمون خيلي ساكتند و خونشون هم هميشه خيلي آرومه كه با اومدن يه ني ني احتمالا تغيير و تحول بزرگي تو خونشون رخ مي ده در حد انفجار بمب اتم. آخ كه ديدن داره اون موقع.

وياناجون ممنون كه زندگي مارو اينقدر شيرين كردي و من موندم با مسافرتهاي كاريم در آينده چيكار كنم. البته تا يك ماه ديگه با مامان سپيده و تو ميريم شيراز و مدتي هر سه با هم اونجا هستيم. ولي خودت خوب ميدوني هرجا كه باشم دوست دارم و هركاري كه ميكنم براي تو و بخاطر تو هست عزيزم. باز هم ممنون خداي مهربون بخاطر اين هديه زيبا و دوست داشتنيت و همچنين نعمت سلامتي كه به ما دادي.

پي‌نوشت 1: وقتي اين پست را نوشتم داروت را آنچنان با ولع خوردي عزيزم كه پريد توي گلوت و مارو كشتي. سريع زديم پشتت و باوجوديكه همه را برگردوندي بازم ساكت بودي و حتي گريه هم نكردي و من تا مزه مزه كردنت را نديدم نفهميدم كه خوب شدي. هنوز دستام داره مي‌لرزه. بميرم الهي دخترم. خدايا شكرت كه بخير گذشت. بازم ممنون از لطف و مهربونيت خداجون.

 پي‌نوشت 2:اين كلاه سفيد با لبه صورتي تنها كلاه وياناست كه دقيقاَ اندازشه. دليلش اينه كه اينقدر تو عكسها تكراريه.

 عکسهای ویاناجون در ادامه مطلب 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 23:30  توسط بابا ابی | 

اول اينكه هم مامان سپيده و هم وياناجون خوب هستند و بعدشم اينكه هفته اول زندگي وباناجون با ما پربود از اتفاقات تلخ و شيرين. حضور وياناجيگري رنگ و بوي ديگه‌اي به زندگي ما داده. هيچ وقت فكرشم نميكردم اينقدر لذت بخش و شيرين باشه. به هر حال ما كه از شب و روزش لذت برديم. شنبه (سوم بهمن) از بيمارستان برگشتيم منزل. تو اين يه هفته تقريبا همه كارهاي وياناجون را من و مامان سپيده (البته با كمك و راهنماييهاي مادرم و ماماني) انجام ميداديم و كلي حرفه‌اي شديم تو اين كار. از طرفي به محض اينكه عكس وياناجون را روي وبلاگم گذاشتم اظهار لطف دوستان و آشنايان شروع شد و همه كلي از وياناجون تعريف كردند. البته هزار ماشالا تعريفي هم هست. ما كه از بس اسفند دود كرديم براش حرفه‌اي شديم. خوبيشم اينه كه اگر بيكار شدم حالا ديگه دو تا كار بلدم كه بتونم روش حساب كنم. يكي پرستاري بچه و يكي ديگه هم اسفند دود كردن پشت چراغ قرمز هست. خانواده خودم هم از شيراز كلي از وياناجون تعريف كردند. عمو منصور و عمو مسعود هم اولين نفرها بودند كه عكساشو ديدند و خيلي خوششون اومده بود. همه ميگن زودتر بيايد تا ببينيم وياناجون را. پدرم هم كه عاشق بچه هست و مدام حالشو ميپرسه. شنبه شب اولين مهمونهاي وياناجيگري عمو علي و خاله آزاده و خاله افسانه بودند كه زحمت كشيدند و تشريف اوردند و حسابي شرمنده كردند. يك شنبه (چهارم بهمن) صبح وياناجيگري را برديم مركز بهداشت و تست غربالگريشو انجام داديم. اين تست براي مشخص كردن 3 تا بيماري كم كاري مادرزادي تيروئيد، بيماري فنيل كتونوري و فاويسم هست كه بين 3 تا 5 روز بعد از تولد انجام ميشه. اين 3 تا بيماري اگر زود تشخيص داده بشه بسيار ساده قابل درمانه ولي اگر دير بشه ممكنه خداي ناكرده حتي باعث عقب ماندگي ذهني نوزاد بشه . اينه كه جدي بگيريد اين تست رو. البته ميگن براي گرفتن شناسنامه هم اجباريه كه متأسفانه ثبت احوال اصلاَ رسيد انجام اين آزمايشها را از ما نخواستند. بعد از اينكه مامان سپيده و وياناجون را رسوندم منزل رفتم ثبت احوال تا شناسنامه ويانا جيگري را بگيرم. همه فرمها را پر كردم و مداركو تحويل دادم و خوشحال بودم كه زود وياناجون شناسنامه دار ميشه كه كارمند ثبت احوال مداركو بررسي كرد و گفت شما چوت از تاريخ ازدواجتون بيشتر از 5 سال داره ميگذره و فرزند اولتون هم هست بايد مدارك باليني بيمارستان را بياريد. خلاصه يه نامه براي بيمارستان نوشتند و تحويلم دادند. اين موضوع خيلي خوبه و باعث ميشه جلو خيلي از تخلفات مثل خريد و فروش يا دزدي نوزادها گرفته بشه ولي دوندگي و كاغذبازيش زياده. بعد از ثبت احوال هم رفتم فرودگاه و مادرم كه بخاطر وياناجون امده تهران را اوردم منزل. مادر جون هم زحمت كشيده بودند و يه آويز خيلي ناز و خوشگل براي وياناجون آورده بودند. ممنون مادرجون. يك شنبه شب مامان‌بزرگ پدري و عمه‌‌هاي مامان سپيده (عمه زري و عمه فاطي) با دختر عمه‌هاي مامان سپيده (خاله مريم و پسمل گلش پارساجون، خاله مهسا و خاله الناز) اومدن ديدن وياناجون و كلي كادوهاي خوشگل (ازجمله بافتنيهاي خيلي زيبا) به وياناجون رسيد. ممنون از همشون. اينجا جا داره يادي هم بكنيم از پدرسپيده كه سال گذشته به رحمت خدا پيوست. واقعاً جاش خاليه كه اولين نوه را ببينه. البته اونم خوشحاله چون چند نفر خوابشو ديده بودند. همينطور دايي بابك كه اونم من توي بيمارستان خوابشو ديدم. خدا رحمتشون كنه. دوشنبه (پنجم بهمن) رفتيم بيمارستان و واكسن ب ث ژ را تزريق كرديم و متأسفانه بهمون گفتند وياناجون زردي گرفته. آزمايش هم ازش گرفتند و معلوم شد زرديش رسيده به 7/14. قرار شد 24 ساعت زير دستگاه باشه تا خوب شه وضعيتش. دستگاه فتوتراپي را زنگ زديم و آوردند منزل نصب كردند و دو روز پرالتهاب و سخت شروع شد. وياناجون بخاطر بستن چشماش خيلي اذيت ميشد. البته بازم آروم بود ولي خيلي سخت بود ديدن اين وضعيت. حسابي 24 ساعت اول سخت گذشت. از كنار دستگاه تكون نخورديم. مامان سپيده يه طرف دستگاه ميخوابيد و من هم يه طرف ديگش. فقط براي شيرخوردن و تعويض پوشك وياناجون را بيرون مي‌آورديم. البته يه كم شيرخشت(دارويي و تصفيه شدش البته) هم داديم بهش و با عرق شاطره هم بدنشو شستيم. سه‌شنبه (ششم بهمن) با مدارك بيمارستان رفتم دنبال شناسنامه ويانا جون كه بازم ايراد گرفتند و گفتند ابنجور مداركو ميفرستيم ثبت احوال استان و فقط رئيس منطقه ميتونه تصميم بگيره و مداركتو تأييد كنه كه همينجا كارتو انجام بدن كه ايشون هم تشريف نداشتند و قرار شد چهارشنبه دوباره برم ثبت احوال. .سه شنبه شب رفتيم بيمارستان و آزمايش كامل انجام دادند و خوشبختانه زردي رسيده بود به 5/9 ولي دكترش گفت كه تا صبح بازم زير دستگاه باشه. راستي زماني كه مي‌خواستيم بريم بيمارستان برف مي‌باريد و جيگر بابا اولين برف زندگيشو تجربه كرد. بابايي با اومدنش بركت آورده قربونش برم، چون روز تولدش هم باران ميومد. بين فاصله آماده شدن جواب ازمايش رفتيم منزل مامان جون و وياناجون اولين مهمونيشو رفت. شب كه برگشتيم منزل هركاري كه كرديم وياناجون را نتونستيم زير دستگاه بذاريم. بميرم الهي خيلي بيقراري ميكرد و كلافه ميشد بخاطر بسته بودن چشمش. به همين خاطر بيخيال شديم و چهارشنبه (هفتم بهمن) صبح 2 ساعتي مامان سپيده تونست وياناجون را نگه داره زير دستگاه. من هم رفتم ثبت احوال و بالاخره طلسم شكست و وياناجون صاحب شناسنامه شد. مباركه بابا جون شناسنامت. بعد از ثبت احوال هم رفتم دنبال زن‌عمو بهناز كه خونه دائيش بود و آوردمش منزلمون. يه كادوي خوشگل هم براي وياناجون گرفته بود. ممنون زن عموجون. چهارشنبه شب من و مامان سپيده و مادرجون و زن عمو بهناز وياناجون را حمام كرديم. چه عشقي مي‌كرد و لذتي مي‌برد ويانا جيگري. مامان سپيده و مادرجون مي‌شستند ويانا جون را. من تداركات بودم و زن عمو بهناز هم تصويربرداري و فيلمبرداري را انجام ميداد. پنجشنبه صبح (هشتم بهمن) همزمان با يك هفتگي وياناجون بند نافش هم افتاد و خيالمون راحت شد. پنج شنبه بعد ازظهر عمه ملك و همسرشون با دختر عمه ها (خاله ندا و دخمل گلش سارا جون و خاله نيره) تشريف آوردند و وياناجون را ديديند. پنج شنبه شب هم عمو عليرضا و خاله مصي و پسمل گلشون اميرعلي جون امدند پيشمون. اميرعلي جون اول كه ويانا خواب بود فكر ميكرد كه عروسكه و مي خواست بگيرتش ولي بعد كه بيدار شد همچين با تعجب نگاش ميكرد كه كلي خنديديم. اميرعلي جون كلي تيپ زده بود كه حالا حالا ها بايد منت كشي كنه تا وياناجون تحويلش بگيره. دايي سعيد و خاله سحر و ماماني هم امدن پيشمون و كلي ذوق كردند.  

وياناجون تو اين هشت روزي كه بدنيا اومدي خيلي شيرين و خوردني شدي. خيلي آروم و نازي. شبها خوب ميخوابي و بايد به زور بيدارت كنيم تا شير بخوري. البته ديشب يه كم نا آرومي كردي كه فكر كنم  كمي دلدرد داشتي كه زود برطرف شد. ناگفته نمونه كه خيلي شكمو هستي و مدام در حال خوردن شير مامان سپيده هستي و به توصيه دكترت وقتي سير نميشي 30 سي‌سي شيرخشك هومانا بهت ميديم كه زود مي‌خوري و بعد از ازاد كردن بادگلو نگاه ميكني تا باهات حرف بزنيم. وقتي تورو روي شونم ميذارم تا بادگلو بزني گردنمو ليس ميزني. واي نميدوني چه مزه‌اي داره اين كارت. با تمام وجودم لذت ميبرم از اين كار. به حرف زدن من بيشتر واكنش نشون ميدي و هر جا كه باشم در حال صحبت باشم چشماتو باز ميكني ودنبالم ميگردي. خيلي مهربون و خوش‌خنده هستي و روز به روز خنده هات شيرينتر و عميقتر ميشه. بعضي وقتها با هم روي تخت مي‌خوابيم و اون خواب بهترين خواب من تو زندگيمه. بيشتر ترجيح ميدي روي تخت بين من و مامان سپيده ب‌خوابي و آرامشت بيشتره تو اين وضعيت. ساعتها بهت نگاه ميكنم و باهات حرف ميزنم و تو هم نگام ميكني.  تازگيها يه صدايي هم از گلوت برام در مياري. مثل اينكه ميخواي باهام صحبت كني. البته همه اين موارد براي مامان سپيده هم هست ولي عكس‌العملت نسبت به صداي من بيشتر هست. ديوانه وار دوست داريم وياناجون.

خدايا ممنون كه بهترين هديه خودتو به ما دادي. وياناجون را به تو ميسپاريم و اميدواريم هميشه درپناه خودت سالم و پيروز نگهش داري.

پي‌نوشت 1: باز هم از همه دوستان عزيز كه لطف كردند و تبريك گفتند و نظر دادند روي وبلاگمون  يا روي وبلاگ خودشون درمورد وياناجون نوشتند(مثل رادين جون، هستي خانم، دني جون و ...) واقعاَ ممنون هستيم و ازاينكه به خاطر اينكه درگير وياناجون بوديم نتونستيم جواب نظراتو بديم عذرخواهي مي‌كنيم. هميشه شاد و سلامت باشيد دوستان گلمون.

پی نوشت ۲: سایز عکسهای پست قبلی را هم بزرگ کردم. دیدن عکسهای پست قبلیم فراموش نکنید. قالب وبلاگم هم به هم ریخته که درستش میکنم بزودی.

عکسهای جدید ویاناجون در ادامه مطلب         


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 16:1  توسط بابا ابی | 

وياناي عزيز ما. ساعت 10 صبح روز پنج شنبه اول بهمن ماه 1388 هجري شمسي، مصادف با 21 ژانويه 2010 ميلادي و 5 صفر 1431 هجري قمري در بيمارستان البرز تهران، زير نظر جناب آقاي دكتر كريم‌زاده به روش سزارين بدنيا آمد. وزن ويانا 2880 گرم، قد 50 سانتي متر، دور سر 33 و دور سينه 31 هست و همه چيز خدا را شكر نرمال و طبيعي است. حال مامان سپيده و ويانا جون هم خوب است و بعد از 48 ساعت امروز مرخص شدند و ساعت يك بعدازظهر امروز امديم منزل و وياناجون زندگيشو با مامان و بابا شروع كرد. اين چندروز خيلي از دوستان و آشنايان لطف كردند و حضوري، تلفني و يا از طريق وبلاگ وياناجون يا خودشون ابراز محبت كردند كه از همشون ممنون هستيم كه به ياد ما بودند. همچنين از جناب آقاي دكتر كريم‌زاده و پرسنل مهربان و كوشاي بيمارستان البرز نيز تشكر و قدرداني مي‌كنيم. خانواده مامان سپيده(مامان جون، خاله سحر و دايي سعيد و خاله ها و ...) هم خيلي زحمت كشيدند كه تشكر ويژه داريم ازشون. خانواده من هنوز نديدند وياناجون رو چون هيچ كدوم نيستند تهران اما مادرم فردا ميرسه تهران. خانواده‌ام جاشون خاليه و مدام هم در تماس هستند با ما و حال مامان سپيده و ویاناجون را مي‌پرسند. از اونها هم ممنونم. من هم از پنجشنبه تا امروز بيمارستان بودم و شبها هم پيش مامان سپيده و ويانا جون موندم و كلي تجربه كسب كردم. البته چون اتاق خصوصي گرفته بوديم اين اجازه را دادند به من كه بتونم خودم بمونم و پيش عزيزانم باشم. تجربه خيلي خوبي بود و كلي آمادگي نگهداري از ويانا را پيدا كردم و دقيقا به صورت عملي آموزش ديدم چطور بايد به مامان سپيده توي نگهداري ني ني جونمون كمك كنم. پرستارها هم ميگفتند نسبت به بقيه بيمارها كمتر براشون مشكل درست كرديم و مامان سپيده هم مي‌گفت كه براش راحتتره كه من باهاش باشم. به هر حال دو شب و دو روز تجربه شيرين و گرانبها و فراموش نشدني بود. كاش ميشد همه پدرها اين تجربه را داشته باشند ولي متأسفانه به خاطر شرايط فرهنگي جامعه ما اين موارد خيلي محدود هست توي ايران. ازطرفي من دوست داشتم توي اتاق عمل هم با مامان سپيده باشم كه هرچه تلاش كردم اجازه ندادند، چون مامان سپيده مي‌خواست بيحسي نخاعي انجام بده كه بهش اجازه نداديم اينكارو كنه.       

از حس و حال اولين ملاقات با وياناي عزيز هم كه ديگه نگيد واقعاَ كه زيباترين حس دنيا است. وفتي از اتاق عمل وياناي عزيزم اومد بيرون تا صداش كردم شروع به گريه كرد و اين گريه اونقدر ادامه داشت تا مامان سپيده بهوش اومد و بهش شير داد. البته يه خراش كوچولو هم در حين عمل روي سر وياناجون افتاده بود كه دليلش را دكتر برامون توضيح داد و خداراشكر چيز مهمي نيست. توي اتاق نوزادان اون گريه مي‌كرد و من گريه مي‌كردم. ويانا به خاطر گرسنگي و دوري از مامان سپيده و من از شوق و خوشحالي. تمام احساساتمو بدون توجه به اطرافم نثارش مي‌كردم. واقعا حس زيبايي هست اون لحظه. دخترم قدش بلنده ولي توپولو هست و صورتش گرده. تمام نشونه‌هاي خانوادگي من و مامانش را هم گرفته. به حرف زدن من و مامانش واكنش نشون ميده و از همون روز اول كه باهاش صحبت ميكنم بهم نگاه مي‌كنه و ساكت ميشه. از نظر شنوايي هم آزمايش شد كه خداراشكر مشكلي وجود نداشت. امروز صبح هم آزمايش خون ازش گرفتند كه زردي هم نداره فعلا. قطره فلجش را هم فبل از مرخص شدن بهش دادند. خدايا به خاطر همه مهربونيات شكرت.

 ويانا جون به خونه خوش اومدي عزيزم. قدمت مبارك و پرخير و بركت باشه عزيزم.....

عکسهای تولد ویاناجون در ادامه مطلب 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 16:16  توسط بابا ابی | 

فقط چند ساعت به بدنيا امدن ويانا جون مونده حس و حال عجيبي تو خونه حاكمه و منم حالي دارم كه اصلاَ قابل توصيف نيست. اگر بخوام كمي راجع بهش بنويسم ميتونم بگم حسي است غريب و تركيبي از حسهاي مختلف و متضاد با هم مثل خوشحالي بي انتها و دلگيري سنگين(يه چيزي مثل يه غم يا بغض ناشناخته)، نگراني، دلهره و ترس واز طرفي اميد به آينده، حس شكرگذاري از خداوند مهربون، فكر اينكه آينده چي ميشه؟ چقدر ميتونم به عنوان يه پدر در خدمت دخترم و خانوادم باشم. چقدر فرصت دارم پدري كنم براش. شايد امشب كه شب تولد دخترمه اين حرف درست نباشه ولي واقعا هيچ وقت زنده بودن و زندگي كردن اينقدر برام مهم نبوده. نه بخاطر خودم، بلكه فقط بخاطر وياناي عزيزم. مي خوام خدا بهم لطف كنه و بهم فرصت كافي بده كه براش پدري كنم. شايد اينو بعضيها از سستي ايمانم بدونن كه چرا اينطور ميگم ولي من اينو عين ايمان به قدرت خداي مهربون ميدونم كه چطور با يه فرشته كوچولو اينقدر ديد منو نسبت به زندگي عوض كرده. شايد باورش سخت باشه ولي الان بزرگترين آرزوي من اينه كه فرصت ديدن وياناي عزيزمو داشته باشم. فكر نكنيد كه آدم بدبيني هستم ولي حس غريبي امشب دارم. حس دوست داشتن موجودي كه از منه، از رگ و ريشمه، بزرگترين نقطه مشترك من با شريك زندگيم سپيده عزيز هست و مهمتر از همه هديه خداي مهربونه. خدايا از همه لطف و محبتي كه به خانواده ما داشتي و به خاطر همه نعمتها و بركاتت سپاسگذاريم و اميدواريم هميشه سايه خودت را بر ما حفظ كني و از شر شيطان و شيطان صفتان دور كني. خود و خانواده‌ام را به تو ميسپارم و در برابر ارداه‌ات سر تسليم فرود مي‌آوريم. خدايا مامان سپيده و وياناي عزيز را مورد لطف و محبت خود قرار بده و نعمت سلامتي را كه به آنها عطا فرموده‌اي پايدار گردان. آمين.         

در پست قبلي نوشته بودم كه عكسهاي سيسموني وياناجون را ميذاريم كه اونقدر گرفتار بوديم كه فرصت نشد. ايشالا عكسهاي ويانا و سيسموني را با هم در پستهاي بعدي تقديم ميكنيم. اين روزها همش دوندگي داشتيم. امروز كمي خريد منزل انجام داديم و بعدشم با مامان سپيده رفتيم ميلادنور و كادوش را با سليقه خودش براش گرفتم. همه ميدونيم كه زحمات يه مادر با كادو و ماديات كه قابل جبران نيست. اين فقط بخاطر اينه كه مامان سپيده بدونه قدر زحمتها، بي خوابيها، دردكشيدنها، لگدخوردنها، حال بهم خوردنها (حتي تا همين چند روز پيش) و تحمل دوري و تنها بودنهاشو ميدونم. بازم ممنون مامان سپيده. درضمن حال هر دو (مامان و دخمل) هم خوشبختانه خوبه و از طرفي سرماخوردگي منم خوب شده و آماده استقبال از ويانا جيگري هستيم.

وياناي عزيز هم واقعاَ قدمش خوب و خوش يمنه و هنوز نيومده بركت و موفقيته كه براي خانواده داره مياد كه 2 تا ماديشو من ميگم. دايي سعيد توي اين وضعيت بد اقتصادي درعرض پنج روز هم خونشو فروخت و هم يه جاي بزرگتر خريد. ديشب رفتيم مباعينامه نوشتن و تموم شد و ديشب همون موقع هم يه ملك كه پدرم سالها با شريكمون اختلاف داشت و سالها دادگاه و دردسر داشتيم رو از طرف خريد و اين مسئله هم  بعد از سالها تمام شد. البته دادگاههاي مختلف به نفع ما رأي دادند ولي آخر هم موضوع با كدخدامنشي و دوستانه حل شد و خيلي بالاتر از قيمت واقعيش هزينه كرديم نا شر اين جريان كنده شه. قربون قدم خيرت برم باباجون.

تو اين مدت بارداري  خيلي از دوستان (هم دنياي مجازي و هم دنياي واقعي) و همچنين خانواده هاي من و مامان سپيده بهمون كمك كردن كه ازشون تشكر ويژه ميكنيم و اميدواريم بتونيم جبران كنيم. البته حالا كه از اين مرحله حساس گذشتيم بيشتر بهشون نياز داريم و اميدواريم مارو تنها نگذارند. ممنون دوستان گلمون.

وياناي عزيز و دلبندمون. من و ماماني بينهايت دوست داريم و اميدواريم بتونيم پدر و مادر خوبي برات باشيم و با تربيت تو به عنوان يك انسان واقعي رضايت خدا را هم كسب كنيم. صحبتها خيلي زياد هستند كه بقيشو فردا حضوري ميگيم بهت عزيزم.

به اميد ديدار ويانا جان....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 23:40  توسط بابا ابی | 

جمعه شب(25 دي) امدم تهران و از فرودگاه رفتم منزل مامان جون پيش مامان سپيده و ويانا جيگري. خيلي دلچسب بود ديدن عزيزانم. با هم به سمت منزل راه افتاديم و بارون هم شروع به بارش كرد. واي كه چقدر دلچسب بود اين بارون. يكي از زيباترين بارونهايي بود كه تو زندگيم ديده بودم. با مامان سپيده صحبت ميكرديم و ويانا عسلي هم با دست و پا زدن واكنش نشون ميداد.

خبر خوب اينكه ديروز بعد از ظهر (شنبه 26 دي) رفتيم پيش دكتر و تاريخ زايمان را پنجشنبه اول بهمن (1/11/88) تعيين كرد. همه چيز هم نرمال بود و حال ويانا جون هم خوبه. فقط مامان سپيده كمي دل و كمردرد ميگيره كه اونم توي اين ماه طبيعيه. بالاخره اين چهار روز هم ميگذره و چشممون به روي جيگرمون روشن ميشه.  خدايا شكرت كه تا حالا همه چيز به خير و خوبي گذشته و اميدواريم اين چند روز هم هواي ماماني و وياناي جيگرمونو داشته باشي. البته تاريخ زايمان يك شنبه بود كه چون بيمارستان توي محدوده طرح ترافيكه از دكتر خواستيم درصورتيكه صلاح ميدونند پنجشنبه را براي زايمان درنظر بگيرند كه موافقت شد. ديروز بعد از دكتر هم رفتيم فروشگاه مكسيكوزي سر عباس آباد و كرير و كاليسكه ويانا جون را كه سفارش داده بوديم تحويل گرفتيم. مباركت باشه عزيزم.

و اما خبر بد هم اينكه سرما خوردم. از اون چيزي كه ميترسيدم به سرم اومد. من سالي يكبار شايد سرما بخورم كه اونم بايد تو اين موقعيت باشه؟ چقدر من بد آوردم. به هر حال امشب رفتيم دكتر و آمپول زدم و تصميم خودمو گرفتم كه تا 5 شنبه خوب خوب شم تا آماده استقبال از ويانا جون باشم. مامان سپيده هم حسابي هوامو داره و با اين وضعيتش كلي آب ميوه و سوپ برام آماده كرده تا زود خوب شم. به هر حال اونقدر آب ميوه خوردم كه دارم ميتركم. ممنون مامان سپيده مهربون و عزيزم.

ديروز صبح با مامان سپيده رفتيم شرکت رویان و براي نگهداري خون بند ناف ويانا جون قرارداد بستيم.  خون بند ناف ني ني كه بعد از تولد توي بند ناف و جفت باقي ميماند (و بعد از تولد به عنوان يك زباله بيولوژيك دور ريخته ميشود) حاوي سلولهاي بنيادي خونساز است كه مي‌تواند با جايگزين شدن در مغز استخوان فرد بيمار تأمين كننده سلولهاي خوني جديد باشد. درصورت استفاده از سلولهاي خوني بند ناف احتمال رد پيوندهاي انجام شده با اين سلولها در مقايسه با پيوندهاي مغز استخوان بسيار كمتر خواهد بود. بطور كلي سلولهاي بنيادي ابتدايي ترين سلولهاي سازنده بدن هستند كه درطول دوره رشد جنيني پرورش يافته و تبديل به سلولهاي بالغ و خاصي ميشوند كه مسئول ساخت انواع بافتهاي بدن ميباشند. در واقع منشأ كل اعضاء و بافتهاي بدن از جمله سلولهاي عضله قلب، گلبولهاي قرمز خون، سلولهاي سيستم ايمني سلولهاي پوست و ديگر سلولها بافتهاي مختلف بدن سلولهاي بنيادي مي‌باشند. از طرفي بعد از كامل شدن اعضاء بدن، سلولهاي بنيادي مسئول ترميم بافتهاي آسيب ديده بوده و سلولهاي جديد را جايگزين سلولهاي پير و فرسوده مي‌كنند. شرکت رویان نگهداري خون بند ناف را انجام ميده. براي اينكار مادر بايد ماه نهم يه سري آزمايش را انجام بده و درصورت تأييد آزمايشهاي انجام شده، قرارداد بين والدين و شركت بسته ميشه و نماينده شركت روز زايمان به اتاق عمل مياد و خون بند ناف را گرفته و به شركت منتقل ميكنه. يه سري آزمايشها هم روي خون بند ناف از نظر سلامت و كافي بودن تعداد سلولهاي بنيادي انجام ميشه و درصورت تأييد، خون بند ناف در بانك خون نگهداري ميشه تا درصورت نياز مورد استفاده قرار بگيره. البته اين خون ميتونه براي خود فرد، افراد درجه يك يا دو خانواده و يا حتي افراد غريبه استفاده بشه. از نظر هزينه هم براي دوستاني كه ميخوان اطلاع داشته باشند بايد بگم كه آزمايشها، قرارداد و شارژ سال اول چيزي حدود 850000 تومان هزينه داره و بعد از يك سال هم هر سال شارژ ساليانه به مبلغ 100000 تومان بايد پرداخت بشه. البته در هر مرحله‌اي اگر امكان نگهداري خون وجود نداشته باشه(مثلاَ به علت سالم نبودن خون يا كافي نبودن تعداد سلولها) بيشتر اين مبلغ برگشت داده ميشه(كل مبلغ منهاي هزينه آزمايشها و خونگيري و ...).

 وياناجون اميدوارم هيچوقت لازم نشه از اين خون بندناف استفاده كني. ما اينكارو براي اين انجام داديم كه بدوني چقدر سلامتيت برامون مهمه. بعدها كه بزرگ شدي متوجه ميشي هيچ چيز مثل سلامتي نيست و اگر دنيا را هم داشته باشي ولي سلامتي نداشته باشي ارزش نداره. سعي كن قدر خودتو بدوني عزيزم و براي سلامتيت ارزش قائل باشي و با ورزش و تغذيه مناسب خودتو سرپا و سالم نگه داري. خيلي حرفها برات دارم عزيزم ولي زياد حالم خوب نيست و غرغرهاي مامان سپيده هم تمامي نداره. برم سوپمو بخورم و يه كم استراحت كنم.  

سالم و سرزنده و شاد باشي وياناي عزيزم...

 پي نوشت 1: قبل از تولد وياناجون سعي ميكنيم يه پست كه حاوي عكسهاي سيسموني وياناجون باشه بذاريم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 22:49  توسط بابا ابی | 

اين چند روز خبرهاي زيادي بوده كه عناوينشو ديديد و اما مشروح اخبار: . امروز چهارمين روز از هفته سي و پنجم حاملگي مامان سپيده است و فقط 33 روز ديگه مونده تا مسافر جيگر ما از راه برسه. چند شب پيش شب يلدا بود و زمستاني شروع شد كه نقطه عطفيه توي زندگي خانواده ما. اين زمستان خداي مهربون بهترين هديه ممكن را به ما ميده و از اين بابت شكرگذار او هستيم.  هميشه شبهاي يلدا من براي عزيزانم آرزو ميكنم كه دلشون به بزرگي (درازي) يلدا و به روشني صبحش باشه. دخترم، يلدا به شب زايش خورشيد معروفه و اميدوارم تو هم شبهاي يلداي بيشماري را به خوبي و خوشي و شادي  سر كني و اين شبها، شب زايش خورشيد دل تو هم باشه و صبحهاي يلدا را با دلي پاك و روشن  و خالي از كينه ها شروع كني و به استقبال زمستان زيبا بري. البته اميدواريم بابا و مامان را هم فراموش نكني و هميشه به يادمون باشي.  

من از شنبه اومدم شيراز و شب يلدا هم پيش مامان سپيده و دخمل گلم نبودم ولي دلم پيش اونا بود. ديروز آخرين روز كاري مامان سپيده توي شركت بود و از امروز مرخص زايمان مامان سپيده شروع شده و بايد اين ماه آخرو استراحت كنه تا دخمل گلمون سالم و سرحال بدنيا بياد و خودشم آمادگي گذر از اين مرحله مهم را داشته باشه. از همه دوستان خوبمون مي‌خوايم كه مارو دعا كنند.

امروز مامان سپيده ساك بيمارستانشو آماده كرد و جاي من خيلي خالي بود. خيلي دوست داشتم باشم و با هم اينكارو انجام بديم. البته مامان جون و خاله سحر به مامان سپيده كمك كردند كه اميدوارم براي بستن ساك بيمارستان خاله سحر جبران كنيم. راستي ديشب خواب دخمليو مي‌ديدم و صبح به مامان سپيده زنگ زدم و گفتم خواب ديدم كه دخملمون تپوليه با چشمهاي ميشي رنگ(چشمهاي من و مامان سپيده هم ميشيه) و پوستش هم كمي سبزه و خيلي هم بانمك و شيطونه، همون موقع كه من داشتم توضيح مي‌دادم مامان سپيده به مامان گفت: "نه، نه، اونو نذار مثل اينكه دخملم سبزه هست با اون لباس خيلي سياه ميشه..."، شما بوديد چي ميگفتيد؟ من فقط آرزو كردم كاش خانمها هميشه اينقدر به حرف آقايون ايمان داشتند. خلاصه من هم كلي حال كردم با اين حرف. آخه نديد بديد هستم ديگه. خداييش شما بوديد با اين هندونه به اين بزرگي چيكار مي‌كرديد.

و اما بحث شيرين اسم دختر گلمون كه همه را حساس كرده و منتظر گذاشته. قبلا هم نوشته بودم كه من و مامان سپيده خيلي تحقيق كرديم براي اسم عسلي(البته بيشتر مامان سپيده) و در نهايت يه ليست تهيه كرديم. معيارهاي انتخاب اسم براي دخملي ما ايراني، با معني، زيبا، وزين، آهنگين و مناسب سنين مختلف بودنه و براي تهيه ليست از سایت ثبت احوال و نظرات دوستان هم خيلي استفاده كرديم. از جمله اسمهايي كه انتخاب شدن ميتونم به آتريسا، آرتينا، آلينا، آنيتا، آناشيد، پارلا، ديانا، رونيا، ساينا، ويانا، نيليا، مشيانه، نيلسا، هانا و ... اشاره كنم. كه در نهايت اسمي كه براي تو دختر گلمون، عسل مامان و بابا، جيگر طلا انتخاب كرديم  ويانا بود. ويانا يك نام اوستايي به معناي خردمندي، فرزانگي و دانايي است. به اين اميد كه تو دختر عزيزمون خردمندي را سرلوحه رفتار، گفتار و پندارت قرار بدي تا بتوني هميشه موفق، سربلند، آبرومند، مفيد براي اطرافيان و همنوعانت ودر يك كلام يه انسان كامل باشي. عزيزم. دخترم، عسلم ميدونم كه دلت اونقدر بزرگه كه بتوني همه را خيلي دوست داشته باشي و مهربون باشي و هميشه توي زندگيت به همه احترام بذاري و به ديوارهايي كه مردم به دور خودشون ميكشن توجه نمي‌كني و بجاي اينكه تو هم توي چارچوب يكي از اين ديوارها باشي، فكرت اونقدر وسيعه و اونقدر از بالا به مسائل نگاه مي‌كني كه از اون بالا ببيني محدوده افكار اينطور ادمها چقدر بسته است و چقدر حقير و كوچك هستند.

 اسمت مباركت باشه وياناي عزيزم، وياناي گلم، وياناي فرزانه‌ام......        

پي نوشت1: بعد از اينكه اين مطلب را نوشتم و قبل از اينكه پستش كنم با مامان سپيده تماس گرفتم، خبري بهم داد كه شوكه شدم. مامان سپيده كمي احساس ناراحتي كرده بود و با دكترمون تماس گرفته و اونم گفته بود بره سونوگرافي و جوابشو سريع ببره پيشش. خلاصه اينكه امروز مامان سپيده رفته بود سونو و خوشبختانه همه چيز طبيعي بوده و وياناجون و مامان سپيده كاملا سالم هستند. به من هم تا همين الان چيزي نگفته بودند تا نگران نشم. ميدونستند كه اگر بدونم سريع خودمو ميرسونم تهران

پي نوشت 2: يكي از موارد خوابم تعبير شد و با سونو مشخص شده كه وياناجون توپوليه. جيگر بابا وزنش بالاي 2 كيلو هست. قبلا هم كه جنسيت عسلمو توي خواب درست ديده بودم.....  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 23:10  توسط بابا ابی | 

من و مامان سپیده از قبل تصمیم گرفته بودیم که اولین عکسی که روی وبلاگ دخملی می ذاریم عکس خودش باشه و چون هنوز بدنیا نیومده یه عکس از سونوگرافی سه ماهگی (هفته هفدهم) نی نی  جون را انتخاب کردیم و توی این پست قرارش میدبم. ممکنه عکس واضحی نباشه ولی فکر نکنید به قول دوستان توهمه. خود عسل بابا و مامانه. 

و اما مورد بعدي اينه كه چند روز پيش يه نظر خصوصي از طرف يه مستندساز روي وبلاگ بابايي ديديم كه از ما خواسته بودند بخشي از فيلم مستندشون را كه در مورد كاربرد اينترنت در زندگي روزمره مردم هست را به وبلاگ ما اختصاص بدهند و اين پست هم الان در حضور آقای جعفری كه در حال فيلمبرداري مي‌باشند داره نوشته ميشه. در اصل اين پست بخشي از اين فيلم مستند است. بقيه ماجرا را در پستهاي بعدي خدمتتون عرض ميكنيم.

درضمن امروز بعدازظهر ساعت ۲ برگشتم تهران و ديدارها تازه شد...

پي نوشت ۱: با كمي تأخير پاسخ نظرات پست قبل را دادم، دوستان ميتونند ببينند پاسخ نظراتشونو

پي نوشت ۲: دخمل گلم من در پستهاي قبليم هم گفتم كه هدفم از نوشتن اين وبلاگ دادن درس زندگي به تو فرزند گلم هست و بعضي وقتها هم با زبان طنز و با نوشتن خاطرات و اتفاقاتي كه اطرافمون ميفته اينكارو ميكنم. مثلا منظورم از نوشتن جريان جوراب سوراخ اين بود كه به بهت بگم به خاطر مسائل جزئي زندگي را به كام خودت تلخ نكن. حتي با يه جوراب سوراخ هم ميشه تو يه مهموني خوش گذروند يعني بعضي مواقع مشكلاتي پيش ميان كه اونقدر بي اهميت هستند كه ميشه به سادگي ازشون گذشت و به كارهاي مهمتر پرداخت. شايدم اشتباه باشه ولي اين نظر منه عزيزم. حتي اگرم نتونم خيلي وقتا اجراش كنم ولي سعيمو ميكنم. بهتره تو هم امتحان كني ببيني چه تأثيري روي زندگيت داره.

قربونت برم عزيزم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 20:27  توسط بابا ابی | 

بلاخره فرصت شد كه بيام. اول اينكه حال همگي ما و دخمل گلمون خوبه. جیگر بابا امروز وارد ۳۴هفتگي شده و فقط 44 روز مونده تا روي ماهشو ببينيم. بي صبرانه منتظر اومدنت هستيم عزيزم.

اين روزها اونقدر درگيرم (هم كاري و هم فكري) كه دلم براي خودم ميسوزه. هنوز شيراز هستم و دلم براي عزيزام حسابي تنگ شده. اگر پيش اونا بودم يه كم اروم ميگرفتم ولي چاره چيه بايد موند و مبارزه كرد و بر مشكلات چيره شد. امروز صبح كه بيدار شدم ديدم هواي شيراز بارونيه و لطافت هوا اونقدر بهم انرژي داد و سرمستم كرد كه سريع اومدم سراغ پست جديد.   

هفته گذشته كلي تولد داشتيم. شنبه 14 آذر  دخمل گل خاله مرضيه و عمو ساعد به نام آميتيدا در بيمارستان ام آر اي شيراز با وزن 4100 گرم بدنيا اومد. دختر ناز و خوشخنده و توپولي. همون روز یاسمین جون هم مشهد بدنيا اومد. دوشنبه 16 آذر هم دخمل خاله مونا و عمو شهاب به نام باران بدنيا اومد. از طرفي جمعه شب مامان سپيده تهران رفته بود تولد اميرعباس پسمل گل خاله الهام و عمو رضا و منم همون شب رفتم تولد نهال جون دخمل گل عمو ايمان و خاله سارا. از همينجا تولد همگي را باز هم تبريك ميگيم.

 تولد نهال جون خيلي خوش گذشت و چندتا از دوستاي قديمي را هم بعد از مدتها ديدم. از جمله يكي از دوستامون به نام علي كه 10 سالي ميشد حضوري نديده بودمش و چندروزي يكبار هم كه ميديدمش اونقدر تغيير كرده بود كه نميشناختمش،اخه مجري خبر صدا و سيما شده و من جمعه شب اينو فهميدم. زمان دانشجويي من و علي ميرفتيم پيش يه دكتر براي چاقي. البته چاقي هم زياد مهم نبود يه پرستار اون درمانگاه داشت كه هركي ميرفت اونجا دلش ميخواست اگر هم چاق هست بازم چاقتر بشه و هر روز به اون درمانگاه سر بزنه. علي هم يه بار با من اومد تا اون خانم پرستارو ديد هوس كرد چاق شه. نتيجش هم اين شد كه يه مدت پف كرديم بعدش دوباره بادمون خالي شد، ولي عمو علي ماشالا الان حسابي تپلي شده فكر كنم هنوز ميره اون درمانگاه. يادم باشه ازش بپرسم. درضمن يه پسمل گل، آقا و آروم هم داره كه 3 ماهشه به نام برديا و خانمش نهال خانم هم خيلي محترم و متشخصه. اما بگم از جريان خنده‌داري كه برام اتفاق افتاد. وقتي ميخواستم برم مهموني ديدم جورابم يه كم سوراخ شده و جوراب تميز هم ندارم. گفتم خوب همينو ميپوشم فعلا، بعد بين راه يه جوراب ميگيرم. براي كادو هم مي‌خواستم سكه پارسيان بگيرم. ولي هر جاي شيراز رفتم تعطيل بود از ملاصدرا گرفته تا 20 متري سينما سعدي. ميدونيد كه شيرازيهاي عزيز روزهاي معمولي حال كار كردنو ندارن چه برسه به عصر جمعه اونم توي هواي سرد آذر. خلاصه تصميم گرفتم كادو را نقدي پرداخت كنم تا بقول عمو علي خوش به حال عمو ايمان بشه. اونقدر دير شد و فكر زود رسيدن بودم كه فقط گازوندم تا به مهموني برسم. چشمتون روز بد نبينه موقع سلام عليك و احوالپرسي توي مراسم بود كه به ياد جوراب سوراخ افتادم ولي هيچ راه برگشتي نبود ديگه. منم مظلومانه با پاهاي جمع شده زير صندلي نشستم. بعد ديدم دارم خودمو اذيت ميكنم و ميشه با جوراب سوراخ هم خوش گذروند اينه كه دلو زدم به دريا و پا شدم و با دوستاي گلم حسابي خوش گذروندم. ولي جاي مامان سپيده و دخملي خيلي سبز بود(به قول شيرازيها). اينم بگم كه يه سوراخ ريز بيشتر نبودا ولي من حساس بودم. اين شد كه از الان تصميم گرفتم يه جين جوراب توي داشبورد ماشينم بذارم. تهران هميشه تو خونه چند تا جوراب نو دارما اينجا نميدونم چرا اين بلا به سرم اومد.

ديشب مامان سپيده مهمون داشته عمو منصور، زن عمو بهناز، عمه جميله و شهرام جون با پسرعمه پارساي جيگري كه از اروميه دارن ميان شيراز ديشب رفتن پيش مامان سپيده. حسابي جاي بابايي هم خالي بوده. البته دوستاي خوبمون هم مامان سپيده را تنها نمي‌ذارن. عمو علي و خاله ازاده و خاله افسانه هفته پيش بهش سر زدن و مثل هميشه زحمت كشيدن و خجالت دادن. خانواده مامان سپيده هم كه تنهاش نمي‌ذارن. از جمله خاله سحر كه بايد براي تشكر هرچه سريعتر يه شوهر براش پيدا كنيم. اگر كسي داوطلبه پيغام بذاره. راستي چند نفر تا حالا اسم وبلاگ منو بابا آبي خوندن، از جمله خاله سحر. اخه من بهم مياد آبي باشم؟ من اگرم قراره رنگي باشم قرمزم.   

دخمل گلم هميشه سعي كن از زندگيت لذت ببري حتي با جوراب سوراخ. دوستهايي كه ارزششو دارند را ازشون جدا نشي و سعي كني تماستو باهاشون حفظ كني. قدر روزهاي خوب و دور هم بودنو بدوني چون يه زماني اونقدر درگير مشكلات زندگي ميشي كه حسرت اون روزها را ميخوري. يه زماني ما هر شبمون مثل جمعه شب گذشته بود. خونه دانشجويي و دور هم بودن و بگو بخند و ... . اما اينم بكم كه هيچوقت دلم نميخواد به اون روزها برگردم چون الان يه خانواده خوب دارم كه با دنيا عوضش نميكنم. گرچه دوستان خوبمون هم هميشه با ما هستند و من از اين نظر خيلي خوش شانسم و خدا را شكر ميكنم هميشه. البته اختلاف توي هر خانواده اي هست و تلخي و شيريني جزيي از زندگيه. مهم اينه كه مشكلات مديريت بشن و زير بار مشكلات نشكنيم. خوشحالم كه تو هم از اين نظر خوش شانسي و هم خانواده مادري و هم خانواده پدريت نمونه هستند. هميشه شاد و خوشبخت باشي عسلم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 8:59  توسط بابا ابی | 

خبر خوب اينكه هم حال مامان سپيده و هم دخملي گل و جيگر بابا خوبند و خبر بعدي هم اينكه فردا ميرم مسافرت و هنوز نرفته دلم براي دخمل گلم و مامان سپيده تنگ شده.  تو اين چند روزه خيلي از كارها را انجام داديم و مقدار كمي از خريدها مونده كه همونطور كه قبلاً گفتم قراره من شيراز از عمو ايمان(فروشگاه بی بی سنتر - معالی آباد) بگيرم. سرويس تخت و كمد را هم آوردن و نصب كردند كه اونم حكايتي داره. اول اينكه سه شنبه شب اوردنش كه من با كمال تعجب ديدم رنگش با سفارش ما فرق مي‌كنه. اين بود كه متوجه شديم اشتباهي سفارش يه بنده خداي ديگه براي ما اومده و سرويس پياده نشده برگشت خورد. پنج شنبه شب دوباره سرويس خواب را اوردن با اين تقاوت كه اينبار درست آورده بودند و اشتباهي نشده بود. خلاصه اينكه سرويس نصب شد و من و مامان سپيده شنبه صبح شروع كرديم به تميز كردن اتاق و گردگيري سرويس و بعدشم چيدن لوازم دخملي. البته كارها تقسيم شده بود مامان سپيده مسئوليت مديريت، نظارت، كنترل كيفيت و تأييد كار را بعهده داشت و منم بقيه كارها را انجام ميدادم. (مي‌بينيد چقدر منصفانه كارها تقسيم شده بودند؟) البته در چيدمان اكثر كارها را مامان سپيده انجام داد چون نشستن و باز كردن جعبه و نايلون كه ديگه كار حساب نميشه كه مديريت براش افت باشه انجامش. خلاصه از زمان گردگيري بگم كه در حين تميز كردن نئوپان زيري تخت بودم كه وسواس بيش از حد كار دستم داد. تخته را روي لبه كنار تخت گذاشته بودم و داشتم تميز مي‌كردم كه يكدفعه از دستم رها شد و روي جفت شست پام اومد پايين... واااااااااااااااااااااااااااي. در حال فرياد كشيدن بودم كه ديديم صداي پاي مامان سپيده كه مي‌دويد به سمت اتاق مياد. تو اون لحظه تنها چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه فرياد را از واييييييييي به چيزي‌ي‌ي‌ي‌ي نيست‌ت‌ت‌ت‌‌ت‌ت‌ت‌ت تغيير دادم، آخه ترسيدم مامان سپيده هول كنه و يا زمين بخوره. ولي چشمتون روز بد نبينه ناخنهاي شست پام هر دو شكستند و سياه شدند، از دردش هم نگيد كه از شست پام تا مخم درد مي‌كرد. اينجا بود كه فهميدم معني جمله "مواظب باش تا شست پات نره تو چشمات" يعني چي؟ البته معنيشو به صورت عملي فهميدم نه تئوری.

راستي چند شب پيش رفتيم فروشگاه رولان (شعبه خيابان اميرآباد، روبروي پمپ بنزين) و بازم يه چندتا لباس نازنازي و يه سرويس تشك براي مسافرت دخمل گلمون گرفتيم. رولان اين روزا حراج داره و اجناسش 25 درصد تخفيف خورده‌اند. تونستيد سربزنيد بد نيست. دوستان رولاني هم پورسانت مارو فراموش نكنند.

دخمل گلم، از فردا كه بابايي ميره مسافرت بايد خيلي مواظب مامان سپيده باشي و اذيتش نكني. مامان سپيده هم كه كلي هواتو داره و نيازي به سفارش كردن من نيست. من هرجا باشم به يادتونم و دوستون دارم. مهم فاصله‌هاي مكاني نيستند، مهم اينه كه از نظر عاطفي فاصله‌هامون كمه و شما توي قلبم هستيد. هر جا كه باشم ديوانه‌وار دوستون دارم.      

زنده و سلامت باشي دختر گلم...   

پي‌نوشت 1: ديروز رفتم شهر كتاب ساعي و چندتا كتاب براي جيگرام گرفتم كه مباركشون باشه (از جمله كتاب "همه كودكان سالمند اگر ... ")

پي‌نوشت 2: چشمتون روز بد نبينه وقتي رسيدم فرودگاه ديدم پروازم با توپولوفه ولي اينبارم به خير گذشت. هواي شيراز هم عاليه. جاتون خالي ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 23:59  توسط بابا ابی | 

بازم بدقولي كردم و دير مطلب نوشتم. ولي اينبار به قول مامان دنی جون اند شيرازي بازي نبوده بلكه به اين دليل بوده  كه تو اين يك هفته كه برگشتم تهران اين اولين شبيه كه منزل مونديم و بيرون نرفتيم. هر شب تا دير وقت با مامان سپيده دنبال خريد سيسموني دخملي بوديم و شبها هم خسته و كوفته مي رسيديم خونه و بيهوش مي شديم. چند شب هم اونقدر خسته بوديم كه منزل مامان جون مونديم. خريدها خوب پيش رفته و لباسها و اسباب بازيها و يه سري لوازم ديگه را گرفتيم و طبق ليست مامان سپيده فقط 34 قلم از لوازم باقي مونده كه اكثرشون ريزه ميزه هستند، كه اونا را هم دسته بندي كرديم و قراره مقداريشو من  شيراز از عمو ايمان بگيرم و بقيش را هم تو اين چند روز كه تهران هستم بگيريم. سرويس تخت و كمد نازنازي بابا را هم سفارش داديم كه تا يكي دو هفته ديگه آماده مي شه. تو اين يك هفته اكثر جاهها و فروشگاههاي ممكن را سر زديم. از يافت آباد تا خيابون جامي و ميدون حسن‌آباد، از بازار بزرگ گرفته تا خيابون بهار و كوچه برلن و همچنين فروشگاههاي معروف مثل سه ني‌ني (پاسداران)، لگو (اسكان)، مكسي كوزي(سر عباس آباد)، آواي كودك (توانير) و ... . خلاصه اينكه خيالمون راحت شد و هر چيزي را هم كه نگرفتيم با بررسي اينترنتي مامان سپيده از نی نی سایت  و ديدن فروشگاهها انتخابشون كرديم و مي‌دونيم كه چي بايد بگيريم. مثلاً كاليسكه و كرير را  كويني مدل زپ انتخاب كرديم. چون هم سبكه و هم خيلي خوشكله. مامان سپيده براي انجام تحقيقاتش تو اين چند ماهه چيزي حدود دوازده هزار نظر و پست را خونده و دسته‌بندي و خلاصه‌نويسي كرده و به لطف تلاشش ما  اين روزا هم آدرس فروشگاهها را داشتيم و هم اينكه مي‌دونستيم چه چيزهايي را كجا مي تونيم پيدا كنيم و اصلاً دنبال چي هستيم، كه اين كارمون را خيلي راحت كرده بود. ممنون مامان سپيده جون. درضمن نتيجه تحقيقاتمون را به طور مفصل در اولين فرصت مي نويسم. زمانشو قول نميدم كه مي‌ترسم باز انگ شيرازي بازي بهم بزنن. تو اين هفته تو خريدها تنها نبوديم، مامان جون  يه روز باهامون اومد بازار و كلي كمكمون كرد، از طرفي چند شب هم كه بعد از خريد رفتيم منزلشون كه با شامهاي خوشمزه خستگي را از تنمون بيرون بردن كه همينجا ازشون تشكر ويژه مي‌كنيم. دوستاي خوبمون هم تنهامون نگذاشتند و يه شب با عمو علي و خاله آزاده با دوستاشون آقا پژمان و خانمشون رفتيم اسكان و علاوه بر ما اونها هم از لگو خريد كردند، بعدشم شام را همونجا خورديم و برگشتيم. يه شب هم رفتيم منزل عمو عليرضا، خاله مصي و اميرعلي جون و كلي از تجربيات عمو عليرضا در خريد استفاده كرديم. آخه عمو عليرضا در خريد تكه. اگر بخواد يه وسيله را بخره تحقيقات وسيعي را انجام ميده، فروشگاههاي مختلفي را مي‌بينه و خصوصيات فني و غير فني،آدرس كارخانه، سايز كفش مدير مالي كارخانه سازنده، تعداد پسرخاله هاي فروشنده، وزن مادر زن مديرعامل شركت وارد كننده، رنگ كارت گارانتي هاي مختلف موجود و ساير موارد ممكن را بررسي ميكنه و بعد از اينكه انتخابشو كرد و خريدشو انجام داد ممكنه فقط يكي دوبار ببره و تعويض كنه خريدشو يا كلاَ پس بده و بره دنبال يه برند ديگه. البته دوستان فروشنده اگر اين مطلب را خوندند تقاضاي عكس دوست عزيزمو نكنند كه مي‌ترسم ترورش كنند.

هفته گذشته پيش دكتر هم رفتيم كه همه چيز عالي و نرمال بود. آزمايش ديابت هم نوشت كه انجام داديم و امروز نتيجشو گرفتيم كه خدا را شكر مشكلي نيست. خداجون ممنون از بابت اينكه ني ني نازمون و مامان سپيده سالمند.

اما جمعه گذشته(22 ابان) روز جالبي بود. اول تولد عمو علي بود كه به قول خودش 18 سالش پر ‌شد. اما هرچي فكر كرديم نفهميديم چه چيزايي از عمرشو مي‌شماره (شبها، روزها، جمعه‌ها يا ...)  كه به عدد 18 مي‌رسه. به هر حال باز هم بهش تبريك مي‌گيم و اميدواريم هميشه شاد و سلامت باشه و تولد 19 سالگيش ديگه ني‌ني به بغل باشه(البته ني‌ني خودشون). اتفاق دوم روز جمعه خواستگاري رفتن دايي سعيد بود. جيگر طلاي بابا و مامان سپيده و ... رفتن خواستگاري كه هنوز مشخص نيست چي بشه. اينم بگم كه بابا ابي نقش راننده را تو اين خواستگاري بازي كرد. چون مثل اينكه رسم نيست جلسه اول آقايون هم برن. دايي سعيد هم زيرآبي رفت و سنت شكني كرد. البته اين رسم را اولين بار بود كه من  مي شنيدم. به هر حال اميدوارم هر چي به خير و صلاح دايي سعيد و خانواده هست پيش بياد. ولي بطور كلي دلم براش مي‌سوزه اخه تفلكي فقط 28 سالشه.      

در اربطه با نام عسل بابا هم كه هنوز قطعي نشده ولي بزودي مشخص ميشه و از ليستي كه تهيه كرديم يكي را انتخاب مي‌كنيم. در مورد نظراتي كه شما دوستان عزيز زحمت مي‌كشيد و ثبت مي‌كنيد هم از پست قبلي شروع كردم به دادن پاسخ به نظرات و اين كمترين كاريه كه از دستم بر مياد تا نسبت به اظهار لطف شما دوستان انجام بدم. بازم ممنون دوستان خوبمون.

دخمل گلم، قربونت برم الهي همه سعي و تلاش و زندگي من و مامان سپيده در جهت سلامتي و رفاه تو هست. براي منكه از وقتي تو اومدي همه چيز يه رنگ و بوي ديگه گرفته. حتي نگاهم به آدمها و اطرافم عوض شده. اين روزا هواي تهران بارونيه. نمي‌دوني درختاي چنار خيابون ولي عصر با برگهاي رنگارنگ زير بارش بارون چه منظره دلپذيري دارند. بوي بارون با بوي برگها و درختها كه قاطي مي‌شن واي كه چقدر جذابه. مخصوصاً اينكه تو اين شرايط با عزيزانت قدم بزني و براي جيگرت بخواي خريد كني.  قبلاً تهران(به عنوان نمونه‌اي از جامعه امروزي ما) براي من مساوي بود با يه شهر بي در و پيكر پر از ساختمونهاي بلند، دود، ترافيك، بوق، موش، گربه و ... كه اكثر مردم فقط به فكر خودشون هستند و دچار روزمرگي. صبح تا شب بدو دنبال يه لقمه نون، با اعصاب بهم ريخته همه جا دعوا و كل كل، بدون گذشت و مهرباني. ولي بعد از اينكه خدا تورو بهمون داد وقتي به مردم اطرافم نگاه مي‌كنم و مي‌بينم تو هم يه روز قراره يكي از اين مردم باشي كه تو اين خيابونا داري مي‌ري مدرسه، دانشگاه يا محل كارت تنم مي‌لرزه. آرزوهاي خودمو در مورد تو با آرزوهاي پدر و مادر همين مردم مقايسه مي‌كنم. مي‌گم به طور حتم هر پدر و مادري آرزو داشته فرزندش از نظر اخلاقي نمونه بشه: مهربون، با گذشت، سالم، خيرخواه و داراي همه خصوصيات انساني. ولي پدر و مادرانمون اگر يك هفته با ما باشند و تمام رفتارمون را ببينند چي ميگن بهمون؟ مي‌گن آيا اين همون ني‌ني پاك و معصومي هست كه از بدو شكل گرفتنش آرزوها داشتيم براش و سختيهاي شبانه‌روزي را تحمل كرديم به اين عشق و اميد كه يه انسان تربيت كنيم؟ آيا از بدنيا آوردنمون راضي هستند؟ البته خوبي و بدي نسبي هست و همه ماها خصوصيات بد و خوب را بطور نسبي داريم ولي چرا بعضي وقتها بديهامون بيشتر ميشه؟ چرا فراموش مي‌كنيم همه اين كسايي كه اطراف ما هستند مثل خودمون هستند. نبايد حقشون خورده بشه، نبايد بهشون بي احترامي بشه و ... . به هر حال از حالا مي خوام طوري زندگي كنم كه آرزوهاي پدر و مادرمو در مورد خودم محقق كنم. از تو هم مي‌خوام به اين نكته دقت كني. الان من معني عميق جملاتي مثل خدا پدر و مادرتو بيامرزه يا درود به اون شيري كه خوردي را مي‌فهمم. اينطور جملات تو فرهنگ ما يعني تشكر از پدر و مادري كه تونستند فرزندشون را طوري تربيت كنند كه مي‌خواستند. عزيزم، دختر گلم، تو هم طوري زندگي كن و با اطرافيانت رفتار كن كه ما با افتخار جلوي خداي مهربون سرمون را بالا بگيريم و بگيم اين دخمل گل ما هستا، ما به اراده و خواست و كمك تو اينطور تربيتش كرديم. البته مطمئنم كه همينطور خواهد شد.    

خداوندا  همه ما را ببخش و مورد آمرزش قرار بده و اراده اي به ما عطا كن كه بتوانيم يك انسان باشيم.

 قربونت برم فرزند نيك سرشت و انسانم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 3:13  توسط بابا ابی | 

امروز بر مي‌گردم تهران پيش مامان سپيده و دخمل گلم. چقدر دلم براشون تنگ شده. چقدر دوست دارم زودتر ببينمشون و باهاشون از نزديك صحبت كنم. مي‌دونم كه اونا هم همين حسو دارند. چند شب پيش با مامان سپيده صحبت مي‌كردم و تلقن را روي اسپيكر گذاشت تا من با دخملي صحبت كنم و اونم با تكون خوردناش به حرفاي بابايي واكنش نشون داد و بهم فهموند كه دلش برام تنگ شده. قربون دل تنگت برم باباجون. البته پريروز صبح يه كم ماماني را اذيت كرده بود و حال ماماني را بهم زده بود. شايدم به قول مامان سپيده دلش براي بابايي تنگ شده و بي قراراي مي‌كنه. دخمل گلم فقط چند ساعت ديگه مونده بابايي برگرده و منم از اين اشتياق خواب از چشمم پريده. پس يه كم ديگه تحمل كن جيگري.

 اين مدت حسابي درگير كار بودم و فقط پريشب تونستم يه وقتي براي خريد بذارم و برم فروشگاه سيسموني دوست عزيزم عمو ايمان و يه سري از لوازم دخمليو بگيرم. البته خاله مرضيه (دختر خاله بابا ابي و همسر گلش عمو ساعد كه دخمل اونا هم كمتر از يك ماه ديگه بدنيا مياد)، هم باهام اومد تا معرفيش كنم به عمو ايمان كه از اين به بعد خريداشونو اونجا انجام بده. از طرفي مامان سپيده هم يه سري لوازمو از تهران گرفته و با برگشتن من كار خريد را با هم ادامه مي‌ديم. خريدهايي كه من انجام دادم مواردي بود كه تحقيقات كافي در موردشون انجام داده بوديم و تصميم گرفته بوديم كه چي بگيريم. براي نمونه لوازم بهداشتي را از مارك ماستلا(به علت گياهي بودن و كيفيت مطلوب محصولاتش)، وان حمام فرست يرز(شبيه بدن  و داراي فوم و توري براي ليز نخوردن ني‌ني)، شيشه پستونك نابي(ضد نفخ، سبك و شبيه سينه مادره كه باعث مي‌شه ني‌ني به شيشه عادت نكنه و س ي ن ه مادرو نگيره و يه مدلش هم سنسور تشخيص گرما داره)، آويز تخت موزيكال، تشك تعويض پوشك كيفي فرست يرز، البوم خاطرات ني‌ني، ليسك(دندوني) فرست يرز(ساده و ژله‌اي، كه ژله‌اي را تو يخچال مي ذارن تا خنك شه و لثه ني‌ني را خنك كنه ولي دستش ساده باشه بهتره تا دست تي‌ني سرد نشه)، پيشبند يكبار مصرف، دستمال مرطوب مادركر و يه سري لوازم خرت و پرت ديگه كه مبارك جيگر بابا باشه را گرفتم. بعد از خريد هم رفتيم منزل عمه خانم و كلي همه ذوق لوازمه ني‌ني را كردند.

خوب، بهتره بابايي بره بخوابه تا فردا زود بيدارشه، تا براي پرواز به سوي جيگرا اماده و سرحال باشه.   پرواز با هواپيماهاي ايراني هم كه با هزار اما و اگر همراه هست و اميدوارم با خير و خوشي انجام بشه. البته من خيلي وقته توپولوف سوار نميشم و سفارش مي‌كنم پروازايي كه با ارباس يا بويينگ هستند را برام بگيرند، راستي مرداد ماه عسلي اولين پروازشو انجام داد و با مامان سپيده با يه ايرباس اومدن پيش بابا ابي به شهر ابا اجداديش.  البته جيگر بابا مسافر فرست كلاس بود. فداي قدمش .......

 درآخر قول مي‌دم پست بعديو زودتر بنويسم. از همين الان نويد مي‌دم مطلب جذابي باشه و با اين پست كاملا متفاوت باشه. چون الان همه فكرم پيش ديدار با عسل بابا و مامان سپيده هست.

به اميد ديدار. دوستون دارم...       

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 2:31  توسط بابا ابی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
.::عکس2عکس::.
بهترین عکسها
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1390
بهمن 1389
شهریور 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
پیوندها
عكسهاي پرنسس ويانا
رادین جون و بابا مهدي
بابای آرتین جون
رادین کوچولو
وروجک
رومینا و ایلیا
دلبندم (نی نی کوچولو)
دختر خوبمون مهدیس
روژین جون
السای کوچولو
بزرگ میشی یادت میره
دایی بهنام(جمعمون جمعه)
کیمیای محبت
من و نی نی قشنگم
دنی کوچولو ومامان رزی
سارینا کوچولوی ما
خاطرات هاتف جان
سامی کوچولو
آشپزی خاله توران
الناز مامان الینا
گلى
طاهره جون
نازنین مامان راشا
هديه آسماني (مريم و ني ني)
مامان اشکان
آوا
مالزی نشین (مانیا)
آوین
نسترن مامان باران
مامانی و آیدا
اعظم مامان سپهر
سیمین(صنم)
سيما
مامان شایان
نرگس
کیزاد وبلاگ نویس نوزاد
بهاره
سارینا
ساناز
گل هیچ
مرجان
راما
مامان امیرحسین
نگامه
طاها كوچولو
مامان سارا
نسیم
پژواك هنر
بانوی پرسپولیسی
سارا
سمیرامیس
به خاطر دردانه ام
لیلیان
نازی
الهه
گل نيلوفر
نازنين خاله سياوش
آروين عشق مامان و بابا
گل زندگيمون ديانا
نتيجه هاي ماماني
باباي ارسلان
آريانا شازده كوچولو
مامان كيانا
رها كوچولوي من
آني
مامان تينا
دو قدم مانده به صبح
آراد عشق من
درساجون
من و نيني من و باباييش
دو پسر كاكل زري
فينگيلي و مامان
ويانا خيرانديش
خاطرات زهرا نازنازي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM